در دنیایی که دیگران به زور زیر بار یک نقش می رفتند ،
دخترک برای او ،
همسر بود
فرزند بود
مادربود
مهمتر از همه هم نفس بود.
کسی نمی دانست که دخترک به مرد عمامه پوش ،تور سفید، به ذرات قند و گل چیدن نیازی نداشت.
به قلاده فلزی برای مقدس ترین انگشتش ، به جوهر قلمی که سالهایش را خشک می کرد ، به هلهله، باران نقل ، به مرکب آراسته ای که مقصدش بستری از خون و هوس بود.
جایی نوشته نشده بود که دخترک بی هیچ شرطی ،زن خانه و مردی شده که روزی طعمه بادی رسمی می شد و دخترک را تنها ،با ته سیگار های مست و بوی آغوش یک مرد باقی می گذاشت.
پژواک دخترک تا روزهای چروک و موهای سپید، ادامه داشت:
دلم بهانه عاشقانه های این دیار را می گیرد.
*برای تو به خاطر تقدس روزهای پر عطشت:
دیده ای نیلوفری را که به دریا راهش ندادند به مرداب رویید؟
من زنی را دیدم که می خواست راهبه ای شود اما فا حشه ای شد.
من بارها خود را در آینه دیده ام.