تبليغاتX
اشتباه شايد زاده بي خبری باشد - ای شب تشنه!خدا کجاست؟
چشمانم را باز می کنم،چیزی نمی بینم جز سپیدی خیره کننده ای که هیچ نشانی از ​پاکی ندارد،نوید مرگ بینایی است.
در سپیدی پی چیزی می گردم برای چنگ زدن،در تلاطم تقلا،نقشی از انسانی می بینم بر تکه چوبی که صلیب می خوانندش،
نقشی عاری از خون،گل آلود و فرسوده،اما جسور،محکم،شبیه به زنی که جز بی پروایی چیزی برای از دست دادن ندارد.شبیه من.
زن سنگسار نشد.

از سنگ پر شد،چشمانش،قلبش،زنانگی هوس انگیزش.اما سنگها جایی در دهانش نیافتند.

مسیح صلیبش را به مریم مجدلیه،واگذارده است.
 
(دلتنگ روزهایی هستم که بی عاطفه بودن،یادم دادی.مادر تمام بچه های شهر،برخاسته بود تا در انتهای عطش،پیدا کنه!و حالا شکسته و خراب،به اندازه شب اولی که عریان دیدی اش،برگشته تا از انسان دیگر گونه بودن واسه اش بگی. می گفتی سنگی بشم که همه، آدم ببینندش،به جوانی ام غره شدم و فریب دوست،عشق،و خاطره رو خوردم.
شاید دیر باشه،گاهی برای سنگ بودن هم دیر می شه.
بیا بهم یاد بده چطور دوست داشته باشم و برقی در من نباشه. یاد بده در اوج تمنا،کسی رو به بند نکشم.
بلد نیستی؟باشه!
دیواری در برابرم می کشم که توی سایه تنهایی اش،دیگه نخوام.دیگه واسه خودم نخوام.
از فکری که سیاه باشه،از قلمی که سیاه بنویسه،از دستی که سیاهی رو حک کنه ،خسته ام.

                                            دیوار
                                                  تنها
                                                       راهه.)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 19:25  توسط دستمال سفيد  |