برای گریگوری مله خوف
از وقت خواب گذشته و خواب با من بیگانه است.دلم سیگار میخواد،دلم می خواد داغ باشم،داغ مستی،داغ نوشتن،ولی نه داغ خواستن.
شنیدم که اینجا کسی با من از سوختن و فرو ریختن گفت،تو بودی؟چند وقت بود این کلمات رو جز از خودم نشنیده بودم،و یا شاید اگه شنیده بودم باور نکرده بودم،ولی امروز خط، تو واقعیت رو به من نزدیک کرد.واقعیتی که این روزها بیشتردلیل زنهاست و بهانه مردها،منظورم تو نیستی،یه بهانه ساده بود این حرف!
بخند گریگوری،آکسینیا هنوز تو رو بیشتر از هرکسی می خواد.
چرا برای من از سوختنی داغتر از شعله حسرت میگی؟مگه خواست کوچک کردن روحی در من بود؟من اینجا یه مهره ام که آدمها باورهاشون رو بهتر از قبل ببینین و بفهمن،گفته بودم حالم از هر چی باوره به هم می خوره گریگوری؟
این روزها بی دلیل از چیز ها حالم به هم می خوره،گاهی از یه سلام ساده،گاهی از یه حالت چطوره،گاهی هم از دیدن خودم در آینه.دکترم گفته انتخاب اشتباهی داشتی ولی من انتخابی نکرده بودم،من،من،من فقط چشمهام رو باز کردم و دیدم بزرگترین حس دنیا در من شکفته،دیدم کنار یه اتیش نشستم که دودش توی چشمم میره و چشمهام رو پر ازاشک می کنه،بهم گفتن:مال دود نیست،تمنای سوختن به چشمهات رسیده.و من باور کردم.
گریگوری،تا حالا تمنا کردی؟
خوبه،لااقل کسی اینجا هست که حرف آدم رو می فهمه.ولی نه ،گاهی فکر می کنم اگه کسی هم نباشه فرقی نمی کنه.
گاهی دلم یه لاک می خواد،دلم می خواد مثل مرغ ها کرچ بشم،دلم می خواد تخم بگذارم،اونموقع روزهایی هم که تو نیستی گریگوری،...نه.بچه ها پیش من حروم می شن.
فکر می کنی نیازی هست بچه ها عاشق بشن؟تا حالا بهش فکر کردی؟کلام مقدس!!
با ما گفتند آن کلام مقدس را با شما خواهیم آموخت،لیکن به خاطر آن،عقوبتی جان فرسای را تحمل می بایدتان کرد،عقوبت جان فرسای را چندان تاب آوردیم آری،که کلام مقدسمان باری،از خاطر گریخت.
شاید من الان اینجام گریگور،ازخاطرم نرفته،هیچ چیز،شاید اشتباه از من بود که حسهام رو مثل دیگران نگذاشتم توی پستو تامبادا حروم بشن،من بیرون شون آوردم که جوونه بزنن،این حرفها رو قبلا بهت گفته بودم؟هان؟
نه،یه روز صبح ،من داشتم توی فکرم باهات حرف میزدم،می دونی توی فکرم چی جوابم دادی؟گفتی:کی خواسته بود که اینجوری بشه،غیر از اینه که خودت خواسته بودی؟
و من خفه خون گرفتم.می خواستم بگم چرا کسی نیو مد به من بگه:بیا،این پاداش چیز بزرگی که خواسته بودی،ولی بعد یادم اومد اینجا،همه مثل خدا، جهنم به آدم پاداش میدن.و باز خفه خون گرفتم.
چرا سیاهم؟من رو میگی؟سیاهی همیشه در مقایسه با چیز دیگه ای است،سفیدی رو بهم نشون بده تا بهت بگم چرا سیاهم،تا بفهمم چرا سیاهم.سفیدی رو جایی جدا از وجود یه بچه بهم نشون بده.
چرا من مرد نیستم گریگوری؟چرا نمی تونم یه بقچه بگذارم روی کولم و با دوچرخه فرار کنم؟
من نیاز به محبت دارم گریگوری،یه محبتی که تویش غرق گریه بشم،right now.
فراموش کن،از آدمی که کابوس هدیه می ده بگذر!
بخند گریگور،بخند،هنوز لبخند تو،دنیا رو من میده.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 16:22 توسط دستمال سفيد
|