به من خندیدن،گفتن:هنر می کنی که از عصیان میگی؟
نه تعلقی داری که نگهت داره،نه پیری که ارزش زمان رو بدونی،شاید هنوز اونقدر جوون باشی که ندونی در مقابل چیز های بزرگتر باید عصیان کرد.آدم که در مقابل خودش عصیان نمی کنه!
من سکوت کردم،بگذار فکر کنن من هیچ دلبستگی ای ندارم،بگذار فکر کنن من سالها فرصت در مقابلم می بینم،
بگذار فکر کنن من همون بچه ای هستم که فقط ....
چه اهمیتی داره که اونها چی فکر می کنن؟چه اهمیتی داره که من چی هستم؟
امروز وقتی بهم گفتی:معذرت می خوام که دنیا اینقدر زشته و تو مجبوری باهاش گلاویز بشی و در نهایت قورتش بدی.
صدای خدا رو در تو شنیدم.
بگو به جای اینکه کلامش رو از زبون تو جاری کنه،به من یه دوست بی پروا بده.
نه،نه،بهش بگو یه روز بیاد به این چهل تکه ای که از من ساخته(شاید هزار تکه اصطلاح درست تری باشه)یه نگاهی بندازه،
شاید هوس خلقت از سرش افتاد.
الکساندر پاناگولیس میگه:
من درست متوجه نشدم،پس دوباره به من بگو:
آیا بایدخدا را بخشید یا باید از او تشکر کرد؟
شکسپیر میگه:we made in god's image.
بهش بگو،
من،
تجسم فکر اون،
اونقدر واقعی شدم که به یه عصیان فکر می کنم.
بهش بگو نترسه،عصیانم بر علیه خودش نیست،
بگو من درکش میکنم،همه اشتباه می کنن.
بگو هر وقت به روز هفتم آفرینش فکر کرد،غصه نخوره:
به همه گفتم،به اون هم از طرف من بگو:
اشتباه شاید زاده بی خبری باشد.