دخترک رقیق شده بود،این اواخر،توی لحظه های شادی و خلسه دیگران،یاد روزهایی می افتاد که تبدیل به هزاران ذره می شد،
ذره هایی که پر از روح هستی بودن،و چشمهاش پر از اشک می شدن.اشکها رو کسی نمی دید، تقدیس نمی کرد،
کسی دخترک رو نمی خواست.
دخترک نمی ترسید،می دونست پیش از اونکه شبهای تنهایی برسن،اون از اینجا رفته.از حک نشدن توی لحظه ها نمی ترسید،از فراموش شدن نمی ترسید.
اون بهترینها رو از زندگی گرفته بود.
آرامش لحظه های دیگران ،اون رو کفایت میکرد.
دخترک در آسمانها می خندید
اما در دلش....