تبليغاتX
اشتباه شايد زاده بي خبری باشد - برای روح بزرگت که نعمتی برای من بود.
برای روزهای ویران کننده ای که سرد و ساکت،مٌردی و کابوس های من پایان ناپذیرن و عذابم ،دائمی.
برای روزهایی که در بستر خاک به خواب می ری و من به خالی  اطرافم چنگ می زنم.
برای روزهایی که چهره ات،خالی از لبخند،منظر نگاهم می شه،در تاریکی،در خواب،درپایان تمام یادها.
برای روزهایی که شادی در خوابی فرو رفته،بی بیداری ،مثل  لبخند تو که در خاک خفته ای.
برای روزهایی که لحظه تسلیمت،مهر بی رنگی به تمام لحظه هایم می پاشه.
برای روزهایی که همه جامها رنگ تو رو می گیرن و تلخی درونشون،زهر رفتنت را جاودانی میکنه،حتی در لحظه های مستی.
 برای روزهایی که بی تو،چشمانم عاشقانه نگاه کردن را فراموش می کنن،لبانم بوسیدن رو،و دستانم نوازش کردن رو.
برای روزهایی که هر بچه،یاد آور بچه هایی است که از من دریغ کردی،بچه هایی که آغوش تو باید به من هدیه می کرد.
برای روزهایی که وا دادنت،نفی تمام  شبهایی است که من میگفتم راهی هست،می گفتم تا آخر دنیا حصار میشم بین تو و دنیا،
سپر می شم در برابر هر چیزی که بخواد خردت کنه.

همه اینها واسه اینه که بدونی وقتی تصمیم گرفتی نفس نکشی،لحظه بعدش آوار تمام این روزها می مونه و من.
اگر چه وقتی آدم به این جسارت و حماقت میرسه که نباشه،دیگه نه به روزها فکر میکنه،نه به من که زیر اون آوار له شدم.
 
از طرف دختری که از کفشهایش ستاره می ریخت
                                          برای اینکه از تصمیمت صرفنظر کنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 21:3  توسط دستمال سفيد  |