چراغها رو خاموش کردم،صدای آهنگ رو بلند کردم،چشمهام رو بستم.
دلم حرف می زد،با زبان دستم،پاهایم،کمرم،سینه ام.
تو رو می دیدم که در تاریکی نشستی و نظاره می کنی،برق نگاه رو،حرکاتی که طلبت می کردن،بوسه هایی که توی فضا راهشون رو به سمتت پیدا می کردن،دستهایی که واسه گرفتن دستانت دراز می شدن و چرخیدنهایی که شادی درونم بودن.شادی کلمه کوچیکی است واسه حسی که پشت اون چرخیدنها بود،چیزی ورای کلمات بود.غلیان شور و احساس بود.
و تو همه رو نظاره گر بودی.با لبخند کمرنگی روز لبهات،نگاهی تشکر آمیز،متعجب،رقیق و دنبال کننده.
حرکت نمی کردی،شاید چون به فکرت نمی رسید باید چیکار کنی،نمی دونستی اون لحظه فکر نکردن،تنها کاری است که باید بکنی.
باید همه چیز رو می سپردی دست حست و با من می چرخیدی،طلب می کردی،تسلیم شور اون لحظه می شدی.
آهنگ بارها و بارها تکرار شد و من هر بار،جور متفاوتی رفتار می کردم.
هر بار پر و خالی می شدم تا به جایی رسیدم که دستهایت رو خواستم،با ضرب آهنگ به سمتت اومدم،با دستهایی باز برای
در آغوش کشیدنت،چشمهایم رو باز کردم تا نگاه پر تمنایم رو ببینی،تو اونجا نبودی.
تمام شب رو چرخیدم،رقصیدم،
تنها،
معاشقه با یادت می کردم.
تقدیر من است این همه یا سرنوشت توست،یا لعنتی است جاودانه؟