تبليغاتX
اشتباه شايد زاده بي خبری باشد - در آستانه جنون...
۱)
می گفتن وقتی موقعش برسه خودت حس می کنی.حالا حس می کرد وقتشه.
شاخه بلندی رو انتخاب کرد و اونجا شروع کرد به تنیدن پیله،هنوز دیگران رو از پشت تارو پودش پر رنگ می دید.
هر وقت می خواست توی خودش فرو بره،رنگها،اونرو به سمت خودشون می کشیدن.شنیده بود باید در خلوت و تاریکی،
آمادگی پروانه شدن رو پیدا کنه،دوباره شروع کرد به تنیدن،و اینبار، تاریکی مطلق بود.از پرواز می ترسید،از دنیایی که واسه اش غریبه بود،
از اوج گرفتن،از اینکه دیگه نمی تونه به جایی بچسبه،چنگ بزنه.دوران پیله طولانی شده بود،می خواست تا ابد کرم بمونه،ولی دیگران...
اونها همیشه بعنوان یه ترسوی ضعیف ازش یاد می کردن.در کمال نخواستن و نا امیدی،تصمیم گرفت فردا،پیله رو بشکافه و پروانه بشه.
فردا،پیش از طلوع آفتاب،چوب جاروی رفتگر،به شاخه درخت برخورد کردو پیله روی زمین افتاد،چند دقیقه بعد،کف چکمه رفتگر،بال پروانه ای
چسبیده بود که مچاله در خود،داشت کابوس پرواز می دید.
۲)
می دونست که وقتشه،می دونست که پیله باید محکم و سفت باشه.روز های اول فکر کرد آماده است،پروانه شد ولی قبل از پاره کردن پیله،خواست این تغییر رو با خودش مرور کنه.هر روزی که می گذشت به جنبه جدیدی از پروانه شدن نگاه می کرد:
یک روز شیفته نگاه مردم می شد که با تحسین بر اندازش می کردن،یه روز به اوج گرفتن و هم نشینی با بهترینها فکر می کرد،یه روز به تارهایی که ممکن بود اسیرشون بشه و شب بعدی به نور و گرمایی که بهش گفته بودن می سوزونه،یادش به پروانه ای افتاده بود که رفته بود،سوخته بود و مدتها بحث بود که توی تاریخ پروانه ها جزو حماقتها ثبت بشه یا جسارتها،یادش اومد که در نهایت نادیده گرفتنش.
روزها گذشته بود،بالهایش اونقدر توی پیله مونده بودن که چروکیده شدن.رویا پردازی زیاد خسته اش کرده بود،پیله رو شکافت،بیرون زد تا واقعیت رو تجربه کنه:
زمستون شده بود.سرمای هوا، بی رمق شدن بالهایش،باعث شد بفهمه یک فصل رو با تجربه واقعیت در فکرش از دست داده.سخت بود.سرما و پیری آزارش می داد.چروکیدگی،زیبایی اش رو گرفته بود.خستگی،اوج گرفتن رو ازش دریغ کرده بود.تنها راه نجات،نور و گرما بود،ولی اون قصد سوختن نداشت.
دیر شده بود،با خودش می گفت:می خوام لذتهای زندگی رو بچشم.و غرق در حسرت روزهایی که از دست داده بود،از درون یخ می زد.
۳)
مدتها منتظر یه همچین روزی بود.توی پیله،پذیرا و امیدوار،تحولاتش رو انتظار می کشید.پروانه که شد،اینقدر شوق پرواز داشت که دیگه نمی تونست بمونه.شکافت و رها شد،یه روز گرم بهاری،لبریز از زیبایی بود.از چیزی نمی ترسید،اوج می گرفت و از جوانی و طراوتش لذت می برد.ولی یه مشکل وجود داشت:
اون اطراف هیچ پروانه ای نبود.تنهایی آزارش میداد،همراه می خواست.یه روز،از پنجره یه خونه،یه عالمه پروانه دید.می دونست که بالاخره پیدایشون می کنه.نگاه کرد،اونها در حال دسته بندی واسه یه پرواز دسته جمعی بودن،با بالهای باز،رو به آسمان،چیزی که اون همیشه آرزویش رو داشت.شادی اش تکمیل شده بود.
از درز پنجره که وارد شد....پروازی در کار نبود.اونها حرف نمی زدن،فکر نمی کردن،نفس نمی کشیدن.گیج از این رویای خشک شده،احساس کرد دیگه نمی تونهپرواز کنه،بالهایش به هم چسبیده بودن،یه لحظه درد،و دیگه چیزی نفهمید.
--------------
آخرین پروانه کلکسیون رو بهم نشون داد،گفت:این همونی است که الان قصه اش رو واسه ات گفتم.
گفتم چرا اینقدر تلخ؟
با ویلچر به سمت پنجره رفت و گفت:می خوام از امیدواری انتقام بگیرم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 14:11  توسط دستمال سفيد  |