روی تختم دراز کشیدم،زیر پتوی خودم که مثل پوست یه زن نرمه.عروسکم که یه خرس خواب آلوده است جلو یمه و اونقدر غرق خوابه که آدم فکر می کنه هم جهان الان در آرامش غرقه که این خرس اینقدر راحت و أروم خوابیده.
بهم نخند،خیلی شبها و روزها ،آروم خوابیدن این خرس ،به من آرامش خواب دادن،گوشه امن دادن.
نوار پاییز طلایی(فریبرز لاچینی)روشنه و این اسودگی رو کامل می کنه.جوری که فراموش می کنم دیروز توی بیمارستان ،سه تا از مریضهام جلو ی چشمم،تحلیل رفتن و مردن،بدون اینکه کاری از دستم بر بیاد.
که در اوج خستگی (جسمی و شاید بیشتر روحی) بعد از ۴۸ ساعت کار،به طرز ضایعی از حال رفتم و به زور امپول و سرم،منرو فرستادن خونه.
اونقدری که یادم میره ساعت ۴ صبح توی اورژانس،وقتی سوزن توی دستم بود و همه سعی میکردن من رو بخندونن،دلم دستهایی رو می خواست که در برم بگیرن و در برابر دنیا ازم محافظت کنن،از من،همون دختر کوچولویی که می خواد از همه دنیا محآ فظت کنه.همون دخترکی که با بغض یه بچه،ویران میشه.
سر انگشتانم،پیانو می خوان،ولی کو قدرت؟؟
دلم می خواد یه شعر قشنگ،یه جمله عمیق به خودم بگم تا تمام درماندگی دیروز از تنم بیرون بره،ولی خستگی مانع میشه.
دلم می خواد چزی بیاد بیارم واسه آروم کردن این زنی که دخترک وجودش رو،یک روز صبح،باد با خودش برد.
همون زنی که تو میگی ناجی نیست ولی اون همه اش می جنگه که همه خوب باشن،آروم باشن.
می خواد بوی شادی رو توی فضا ببلعه.
این شاید مرهم باشه.
دخترک تو،نمی تونه ناجی نباشه،حتی اگه واسه اینکار کوچیک باشه.اون خدای درونش رو میشناسه،نمی تونه محدودش کنه.
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 10:39 توسط دستمال سفيد
|