تبليغاتX
اشتباه شايد زاده بي خبری باشد - IRRESISTABLE ME
دلم می خواد نا امید باشم،دلم می خواد خودم رو نفهمم،دلم می خواد بترسم.

دلم می خواد دست بچه های کوچک رو بگیرم،یه حلقه درست کنیم و اهنگ life is life گوش بدیم،وقتی به تکرارjump,jump میرسه،با هم بالا و پایین بپریم،مدام،و خسته نشیم.

دلم می خواد فکر میکردم که اگه خدا زن و مرد رو با جسم های یکسان می آفرید،همه رو غیر قابل لمس می آفرید،بهتر بود،و توی دلم به خودم نگم:چرت می گی.

دلم می خواد خوشحال می شدم از اینکه قطره های خون راهی واسه ترک تنم پیدا کردن،می گذاشتم تک تک شون روی زمین بلغزن و من نگاهشون کنم،قطره های سیاه و غلیظ،تلخی وجودم رو با خودشون به درک می بردن.

دلم می خواست نیاز به یه دوست نداشته باشم،دوستی که نگاهم کنه و بهم بگه :چته تو؟
که سینه اش همه صدا ها رو محو کنه.

دلم می خواد مثل بند بازها،روی یه بند که رو ارتفاعی بسته شده حرکت کنم و در انتهای خط ،کسی ایستاده باشه که مرتب بهم بگه:بیا،خوبه،بیا جلوتر.
و وقتی به آخرش رسیدم،روی هوا بگیرتم و سفت فشارم بده.

دلم می خواد تسلیم باشم.
دلم می خواد اگه تسلیم نیستم به این خاطرباشه که خودم نخواسته ام،نه به این دلیل که جایی برای تسلیم شدن نبوده.جایی که
آدم همه بار رو بگذاره و وا بره.

دلم می خواد توی همین لحظه بی ایمانی من،تو توی بغل کسی باشی که پیشش آرامش داری،دیگری،لحظه های بی فکری دوست داشتن
رو تجربه کنه،آدمها از ته دل شاد باشن و اونچه رو که می خوان داشته باشن.

ایمان،باور،اعتقاد ندارم.در حال سقوطی هستم که بیشتر به معلق بودن شبیهه،سقوطی که تموم نمی شه.

پس اون لحظه بی فکری کجاست؟
                                         کجاست؟
                                                   با توام.
                                                      با تویی که اون بالایی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 23:23  توسط دستمال سفيد  |