برج بلند،چراغ های چشمک زن،شب پاییزی بهار
تصویری از یاد ها،مخلوطی از رنگها:سبز،قهوه ای،زرد
*
شب اول
لباس هاش رو درآورد،لحظه بعد کنار من روی تخت دراز
کشیده بود،ملافه ای بین مون حایل بود.شروع کرد به
ورق زدن کتابی که قرار بود از نیمه اش همراهش باشم،
کلمات تند و شمرده توی فضا سر می خوردن،ذهن من هم.
*
شب دوم
همه چیز به مراسمی مذهبی شبیه بود،آیینهای تکراری،
بی پس و پیش.فقط من
مشتاق تر بودم.
ذهن ،کلمات رو دنبال می کرد و نگاه،شاهدی بود بر تبانی
سر انگشت و کاغذ،محیط زخمی اطرافم.
انگشتانی که تنم زیر بارشون نلرزید،چون بارور نشده بودن.
*
شب سوم
بی فایده بود.سنگ خیسی بودم که جرقه ای رو انتظار
نمی کشید.برای آخرین بار مرور کردم:موهای سپیدی
در ذهنم نقش بست.
ملافه پیچ و مچاله،تنها،خیره شدم،
برج بلند،چراغ های چشمک زن،....
***
پایین دفتر با آبی نوشته بود:
اهنگ bonny portmore تکرار حضورته.
دفتر رو بستم،loreena mc kennit می خوند،پاکت سیگار
خالی روی میز افتاده بود،زمزمه کرد:بی بازگشته.
دهنم رو باز کردم که جواب بدم،گفت:
روزها رو می گم.