تبليغاتX
اشتباه شايد زاده بي خبری باشد - دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
این روزها روزهای متلاشی شدنه.

دوباره دلم می خواد اتش می خواد.انگار که خشمم توی جرقه های اتش اروم می گیره.

حالا حس گل محمد توی کلیدر رو درک می کنم.حس اتش زدن خرمنی که......

کلمه ها سنگینن.آدم رو با خودشون نمی برن.

دلم می خواد مجبور نباشم.فقط همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 18:31  توسط دستمال سفيد  |