نازلی سخن بگو
مرغ سکوت جوجه مرگی فجیع را،در آشیان به بیضه نشسته است.
دلش یه دوست می خواست ،اواز های قدیمی رو زمزمه می کرد.شب دراز بودودود کوتاه ترش نمی کرد،
می گفت:
{حس میکنم امشب توی شهر اتش بازی به راهه،دلم می خواست امشب رو بیرون از شهر،توی تاریکی و سکوت یه بیابون بودم.دلم می خواست از یه فاصله دور،هیاهو و نور می دیدم.دلم می خواست من در سکون باشم و اطرافم در تکاپو.
یه روزی،حوالی همین دیروز و امروز ها،زمان پروانه شدن کس دیگه ای رسیده بود.کسی که از روزهای اول فهمیدم بلوغی درپیش نداره ولی همه گفتن:(تو می تونی،اون از پیله در میاد.)حالا که ماهها گذشته،می دونم که پروانه ای در کار نیست و غمگینم،و دیگران از بیرون نشستن و می گن:(اه،عرضه پروانه شدن رو هم نداشت!).نمی فهمن که هنوز پروانه توی پیله نرسیده بود،هنوز مفهوم بلوغ رو نمی دونست و واسه پرواز بالهای نازک و ظریفی داشت،نمی فهمن که اگه الان،از سر یه شور،بیرون می اومد،می شکست.
خیلی زود می شکست.}
گفتم:چرا فکر میکنی بلوغ همه در یه چیزه؟چرا فکر می کنی همه زندگی ها یه مفهوم دارن؟یه سری آدمها رو واسه جور دیگه ای بودنساختن.
زیر لب گفت:کرم پیله بسته من،این بار جور دیگه ای بود.
یه نفس عمیق کشید و خوند:
سلاخی می گریست.به قناری کوچکی دل باخته بود.
نگاهم کرد،گفت: میدونی،آدم توی یه سنی نمی شکنه،شکافته میشه.
هنوز دود بود و خاکستر،هنوز شب دراز بودو صدای قلم بود که روی کاغذ می نوشت:
برای خودخواه ترین فرد زمین که منم.