تبليغاتX
اشتباه شايد زاده بي خبری باشد - به خاطر...
یه زمانی یه کتاب دیدم در مورد زندگی آنتونی کویین به اسم تانگوی یک نفره،هیچوقت اون کتاب رو نخوندم و منظورش از اون اسم رو هم نفهمیدم ولی همیشه فکر میکردم تانگوی من هم یک نفره خواهد بود.

وقتهایی که حالم بده هیچی مثل صحنه تانگوی فیلم scent of a womanحالم رو بهترنمیکنه،احساس میکنم زندگی توی یه اهنگ خلاصه شد،اون تم آروم اولش،که یه دفعه تند میشه و اجتناب نا​پذیر،بعد کم کم سرعت بالاتر میره ومیشه تلفیقی از اصوات و سازها که بالا پایین ات میکنن و همه شون لازمن واسه ادامه،واسه نتیجه،دلم اون چرخیدنها رو میخواد،دلم اون چسبیدن تن ها به هم رو میخوادو احساس نزدیکی اش رو،اون خنده های سر خوشانه دختره،اون دوری کردنش از تانگو به این خاطر که می ترسید تویش اشتباه کنه،اون اضطراب اولش،و بعد اطمینان دادنهای آل پاچینو که هولش داد به سمت چیزی
که ازش می ترسید و در عین حال دوستش داشت.رفت توش،غرق شد،لذت برد و موفق شد.

من دلم میخواد تو از جنگیدن نترسی و از مغلوب شدن،دلم می خواد دستت رو بدی به من و ایمان داشته باشی، زندگی بازی ات میده،زمین می زندت ولی خودش هم راه نشونت می ده،من میخوام تو مزه زندگی رو بچشی،اونقدری که اگه من یه روزی نبودم تو حتی به فکر رفتن و نبودن هم نیفتی،میخوام تولبریز از لذتهایی بشی که کناره گیریت از زندگی تو رو از اونها خالی کرده،میخوام بری تویش ،غرق بشی،لذت ببری و موفق بشی،می خوام تو یه روزی این زندگی رو به دیگری نشون بدی،میخوام تو یه روزی leaderزندگی کس دیگه ای باشی،اونروز،وقتی لذت رو توی چشمهای طرف مقابلت دیدی شاید ......
دستت رو به من بده،اعتماد کن و مومن باش سکوت ممتد من.
i wanna lay you down on a bed of roses

*نه به‌خاطر آفتاب نه به‌خاطر حماسه
به‌خاطر سايه‌ی بام کوچک‌اش
به‌خاطر ترانه‌يی 
 کوچک‌تر از دست‌های تو 

نه به‌خاطر جنگل‌ها نه به‌خاطر دريا
به‌خاطر يک برگ
به‌خاطر يک قطره 
 روشن‌تر از چشم‌های تو 

نه به‌خاطر ديوارها ــ به‌خاطر يک چپر
نه به‌خاطر همه انسان‌ها ــ به‌خاطر نوزاد دشمن‌اش شايد
نه به‌خاطر دنيا ــ به‌خاطر خانه‌ی تو
به‌خاطر يقين کوچک‌ات
که انسان دنيايی است

به‌خاطر آرزوی يک لحظه‌ی من که پيش تو باشم
به‌خاطر دست‌های کوچک‌ات در دست‌های بزرگ من
و لب‌های بزرگ من
بر گونه‌های بی‌گناه تو

به‌خاطر پرستويی در باد، هنگامی که تو هلهله‌می‌کنی
به‌خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته‌ای
به‌خاطر يک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببينی

به‌خاطر يک سرود
به‌خاطر يک قصه در سردترين شب‌ها تاريک‌ترين شب‌ها
به‌خاطر عروسک‌های تو، نه به‌خاطر انسان‌های بزرگ
به‌خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند، نه به خاطر شاه‌راه‌های دوردست

به‌خاطر ناودان، هنگامی که می‌بارد
به‌خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به‌خاطر جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام

به‌خاطر تو
به‌خاطر هر چيز کوچک هر چيز پاک برخاک‌افتادند
به‌يادآر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 21:25  توسط دستمال سفيد  |