ومن وقتی می میرم که بی اندازه پیر،بی اندازه خسته شده باشم.نگو چرا می گم قهرمانم،
خودم می دونم از زیر چه آوار هایی خودم رو بیرن کشیدم،با فرسوده ترین شکلی از روحم که
سراغ دارم.و میدونم که همه اینها هنوز آرامش قبل از طوفانه.
می رم تا اونجایی که بی اندازه پیر،بی اندازه خسته بشم،می دونم اونوقت هم بهانه ای واسه
نمردن پیدا می کنم.همه مون سر بزنگاه که می رسیم بهانه ای پیدا می کنیم.
*nothing else matter*