امشب می خوام بخوابم،دور از الکل،دود،تن،برای مدتی نا معلوم.
امشب می خوام بخوابم و فراموش کنم که هیچی نبودم و این دنیا من رو دچار توهم کرد.
امشب می خوام بخوابم و فراموش کنم که دخترک برای بازی تو،کوچک بود.
می خوام بخوابم و فراموش کنم دخترک مصلوب شد و جایش رو به زنی داد که پر از شکوفه های پژمرده است.زنی که یه یاد سوخته است.زنی که سکوت مطلقه.زنی که بغض رو پنهان می کنه.زنی که اومده بود خالصانه ببخشه ولی در عوض،همه رو فدای خودخواهی اش کرد.
تو مختاری قضاوت کنی،من آدم درستی نبودم.واسه همین دارم می رم.
از توالی کلمات خسته ام ،ِ از آداب و رسوم نوشتنِ،
این خونه سیاه دیگه تحمل من رو نداره،یه آدم اصیل می خواد.
رفتن همیشه دلتنگی داره ولی باورت می شه که حتی دلتنگ هم نیستم؟
شادی،خواست ما چیدن ستاره بود ولی امروز تنها توشه ما خستگی است.
در دنیایی که دیگران به زور زیر بار یک نقش می رفتند ،
دخترک برای او ،
همسر بود
فرزند بود
مادربود
مهمتر از همه هم نفس بود.
کسی نمی دانست که دخترک به مرد عمامه پوش ،تور سفید، به ذرات قند و گل چیدن نیازی نداشت.
به قلاده فلزی برای مقدس ترین انگشتش ، به جوهر قلمی که سالهایش را خشک می کرد ، به هلهله، باران نقل ، به مرکب آراسته ای که مقصدش بستری از خون و هوس بود.
جایی نوشته نشده بود که دخترک بی هیچ شرطی ،زن خانه و مردی شده که روزی طعمه بادی رسمی می شد و دخترک را تنها ،با ته سیگار های مست و بوی آغوش یک مرد باقی می گذاشت.
پژواک دخترک تا روزهای چروک و موهای سپید، ادامه داشت:
دلم بهانه عاشقانه های این دیار را می گیرد.
*برای تو به خاطر تقدس روزهای پر عطشت:
دیده ای نیلوفری را که به دریا راهش ندادند به مرداب رویید؟
من زنی را دیدم که می خواست راهبه ای شود اما فا حشه ای شد.
من بارها خود را در آینه دیده ام.