از سنگ پر شد،چشمانش،قلبش،زنانگی هوس انگیزش.اما سنگها جایی در دهانش نیافتند.
مسیح صلیبش را به مریم مجدلیه،واگذارده است.
(دلتنگ روزهایی هستم که بی عاطفه بودن،یادم دادی.مادر تمام بچه های شهر،برخاسته بود تا در انتهای عطش،پیدا کنه!و حالا شکسته و خراب،به اندازه شب اولی که عریان دیدی اش،برگشته تا از انسان دیگر گونه بودن واسه اش بگی. می گفتی سنگی بشم که همه، آدم ببینندش،به جوانی ام غره شدم و فریب دوست،عشق،و خاطره رو خوردم.
شاید دیر باشه،گاهی برای سنگ بودن هم دیر می شه.
بیا بهم یاد بده چطور دوست داشته باشم و برقی در من نباشه. یاد بده در اوج تمنا،کسی رو به بند نکشم.
بلد نیستی؟باشه!
دیواری در برابرم می کشم که توی سایه تنهایی اش،دیگه نخوام.دیگه واسه خودم نخوام.
از فکری که سیاه باشه،از قلمی که سیاه بنویسه،از دستی که سیاهی رو حک کنه ،خسته ام.
دیوار
تنها
راهه.)
بخند گریگور،بخند،هنوز لبخند تو،دنیا رو من میده.
عاشقانه ها را خاک خواهم کرد،طعم دود و الکل و بوسه های پایان پذیر را به خاک خواهم داد،
من
جمله
(روح بزرگی داری)
را به خاک خواهم سپرد.
و نیمی شاد و نیمی غمگین خواهم بود که خاک
آنچه را گرفته
پس نخواهد داد.
*توصیح برای کسانی که امنیت نوشتن را با ذهن بیمارشان،به گند کشیده اند:
نپرسید،تعبیر نکنید،خطوط بالا را از زبان ستاره ای نوشتم که استیصال بزرگوارانه اش،
او را با زبان کلمات بیگانه ساخته است.
دلم دخترکی می خواست،تبلور بی دریغ بودن،
که نخواستن ات از من دریغ کرد.
تنها اگر خواسته بودی،
به زبان حتی،
در باور رو به فراموشی عشق،
بارور می شدم.
مادر ستارگانی می شدم که نور و حضورشان،
از چشمانت فراتر نمی رفت.
کامل نشدم.
از یاد بردم.
انکار کردم.
تنها اگر خواسته بودی...
مادر درون من
رو
به
زوال
است.
به من خندیدن،گفتن:هنر می کنی که از عصیان میگی؟
نه تعلقی داری که نگهت داره،نه پیری که ارزش زمان رو بدونی،شاید هنوز اونقدر جوون باشی که ندونی در مقابل چیز های بزرگتر باید عصیان کرد.آدم که در مقابل خودش عصیان نمی کنه!
من سکوت کردم،بگذار فکر کنن من هیچ دلبستگی ای ندارم،بگذار فکر کنن من سالها فرصت در مقابلم می بینم،
بگذار فکر کنن من همون بچه ای هستم که فقط ....
چه اهمیتی داره که اونها چی فکر می کنن؟چه اهمیتی داره که من چی هستم؟
امروز وقتی بهم گفتی:معذرت می خوام که دنیا اینقدر زشته و تو مجبوری باهاش گلاویز بشی و در نهایت قورتش بدی.
صدای خدا رو در تو شنیدم.
بگو به جای اینکه کلامش رو از زبون تو جاری کنه،به من یه دوست بی پروا بده.
نه،نه،بهش بگو یه روز بیاد به این چهل تکه ای که از من ساخته(شاید هزار تکه اصطلاح درست تری باشه)یه نگاهی بندازه،
شاید هوس خلقت از سرش افتاد.
الکساندر پاناگولیس میگه:
من درست متوجه نشدم،پس دوباره به من بگو:
آیا بایدخدا را بخشید یا باید از او تشکر کرد؟
شکسپیر میگه:we made in god's image.
بهش بگو،
من،
تجسم فکر اون،
اونقدر واقعی شدم که به یه عصیان فکر می کنم.
بهش بگو نترسه،عصیانم بر علیه خودش نیست،
بگو من درکش میکنم،همه اشتباه می کنن.
بگو هر وقت به روز هفتم آفرینش فکر کرد،غصه نخوره:
به همه گفتم،به اون هم از طرف من بگو:
اشتباه شاید زاده بی خبری باشد.