دخترک دلش می خواست نخوابه،دلش می خواست وقت داشته باشه،زیاد،واسه اینکه بتونه ستاره بکاره.
ستاره هایی که توی چشمها تجلی پیدا می کنن،شبهای تنهایی رو پر از افسوس میکنن.
دخترک می ترسید،فکر می کرد داره امتحان می شه،فکر می کرد عاقبتش تباهی است و همه خوابها دروغ بودن،
ولی ترسش بی مورد بود.دستهایی که می بخشن،روحی که محدودیت نداره،پلیدی رو نمی شناسه.
دخترک می دونست اومده شادی ببخشه و بره،مثل دود سیگاری که میره توی فضا محو می شه و ردی هم ازش باقی نمی مونه.
دخترک رقیق شده بود،این اواخر،توی لحظه های شادی و خلسه دیگران،یاد روزهایی می افتاد که تبدیل به هزاران ذره می شد،
ذره هایی که پر از روح هستی بودن،و چشمهاش پر از اشک می شدن.اشکها رو کسی نمی دید، تقدیس نمی کرد،
کسی دخترک رو نمی خواست.
دخترک نمی ترسید،می دونست پیش از اونکه شبهای تنهایی برسن،اون از اینجا رفته.از حک نشدن توی لحظه ها نمی ترسید،از فراموش شدن نمی ترسید.
اون بهترینها رو از زندگی گرفته بود.
آرامش لحظه های دیگران ،اون رو کفایت میکرد.
دخترک در آسمانها می خندید
اما در دلش....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 22:22 توسط دستمال سفيد
|
برای روزهای ویران کننده ای که سرد و ساکت،مٌردی و کابوس های من پایان ناپذیرن و عذابم ،دائمی.
برای روزهایی که در بستر خاک به خواب می ری و من به خالی اطرافم چنگ می زنم.
برای روزهایی که چهره ات،خالی از لبخند،منظر نگاهم می شه،در تاریکی،در خواب،درپایان تمام یادها.
برای روزهایی که شادی در خوابی فرو رفته،بی بیداری ،مثل لبخند تو که در خاک خفته ای.
برای روزهایی که لحظه تسلیمت،مهر بی رنگی به تمام لحظه هایم می پاشه.
برای روزهایی که همه جامها رنگ تو رو می گیرن و تلخی درونشون،زهر رفتنت را جاودانی میکنه،حتی در لحظه های مستی.
برای روزهایی که بی تو،چشمانم عاشقانه نگاه کردن را فراموش می کنن،لبانم بوسیدن رو،و دستانم نوازش کردن رو.
برای روزهایی که هر بچه،یاد آور بچه هایی است که از من دریغ کردی،بچه هایی که آغوش تو باید به من هدیه می کرد.
برای روزهایی که وا دادنت،نفی تمام شبهایی است که من میگفتم راهی هست،می گفتم تا آخر دنیا حصار میشم بین تو و دنیا،
سپر می شم در برابر هر چیزی که بخواد خردت کنه.
همه اینها واسه اینه که بدونی وقتی تصمیم گرفتی نفس نکشی،لحظه بعدش آوار تمام این روزها می مونه و من.
اگر چه وقتی آدم به این جسارت و حماقت میرسه که نباشه،دیگه نه به روزها فکر میکنه،نه به من که زیر اون آوار له شدم.
از طرف دختری که از کفشهایش ستاره می ریخت
برای اینکه از تصمیمت صرفنظر کنی.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 21:3 توسط دستمال سفيد
|
چراغها رو خاموش کردم،صدای آهنگ رو بلند کردم،چشمهام رو بستم.
دلم حرف می زد،با زبان دستم،پاهایم،کمرم،سینه ام.
تو رو می دیدم که در تاریکی نشستی و نظاره می کنی،برق نگاه رو،حرکاتی که طلبت می کردن،بوسه هایی که توی فضا راهشون رو به سمتت پیدا می کردن،دستهایی که واسه گرفتن دستانت دراز می شدن و چرخیدنهایی که شادی درونم بودن.شادی کلمه کوچیکی است واسه حسی که پشت اون چرخیدنها بود،چیزی ورای کلمات بود.غلیان شور و احساس بود.
و تو همه رو نظاره گر بودی.با لبخند کمرنگی روز لبهات،نگاهی تشکر آمیز،متعجب،رقیق و دنبال کننده.
حرکت نمی کردی،شاید چون به فکرت نمی رسید باید چیکار کنی،نمی دونستی اون لحظه فکر نکردن،تنها کاری است که باید بکنی.
باید همه چیز رو می سپردی دست حست و با من می چرخیدی،طلب می کردی،تسلیم شور اون لحظه می شدی.
آهنگ بارها و بارها تکرار شد و من هر بار،جور متفاوتی رفتار می کردم.
هر بار پر و خالی می شدم تا به جایی رسیدم که دستهایت رو خواستم،با ضرب آهنگ به سمتت اومدم،با دستهایی باز برای
در آغوش کشیدنت،چشمهایم رو باز کردم تا نگاه پر تمنایم رو ببینی،تو اونجا نبودی.
تمام شب رو چرخیدم،رقصیدم،
تنها،
معاشقه با یادت می کردم.
تقدیر من است این همه یا سرنوشت توست،یا لعنتی است جاودانه؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 0:11 توسط دستمال سفيد
|
۱)
می گفتن وقتی موقعش برسه خودت حس می کنی.حالا حس می کرد وقتشه.
شاخه بلندی رو انتخاب کرد و اونجا شروع کرد به تنیدن پیله،هنوز دیگران رو از پشت تارو پودش پر رنگ می دید.
هر وقت می خواست توی خودش فرو بره،رنگها،اونرو به سمت خودشون می کشیدن.شنیده بود باید در خلوت و تاریکی،
آمادگی پروانه شدن رو پیدا کنه،دوباره شروع کرد به تنیدن،و اینبار، تاریکی مطلق بود.از پرواز می ترسید،از دنیایی که واسه اش غریبه بود،
از اوج گرفتن،از اینکه دیگه نمی تونه به جایی بچسبه،چنگ بزنه.دوران پیله طولانی شده بود،می خواست تا ابد کرم بمونه،ولی دیگران...
اونها همیشه بعنوان یه ترسوی ضعیف ازش یاد می کردن.در کمال نخواستن و نا امیدی،تصمیم گرفت فردا،پیله رو بشکافه و پروانه بشه.
فردا،پیش از طلوع آفتاب،چوب جاروی رفتگر،به شاخه درخت برخورد کردو پیله روی زمین افتاد،چند دقیقه بعد،کف چکمه رفتگر،بال پروانه ای
چسبیده بود که مچاله در خود،داشت کابوس پرواز می دید.
۲)
می دونست که وقتشه،می دونست که پیله باید محکم و سفت باشه.روز های اول فکر کرد آماده است،پروانه شد ولی قبل از پاره کردن پیله،خواست این تغییر رو با خودش مرور کنه.هر روزی که می گذشت به جنبه جدیدی از پروانه شدن نگاه می کرد:
یک روز شیفته نگاه مردم می شد که با تحسین بر اندازش می کردن،یه روز به اوج گرفتن و هم نشینی با بهترینها فکر می کرد،یه روز به تارهایی که ممکن بود اسیرشون بشه و شب بعدی به نور و گرمایی که بهش گفته بودن می سوزونه،یادش به پروانه ای افتاده بود که رفته بود،سوخته بود و مدتها بحث بود که توی تاریخ پروانه ها جزو حماقتها ثبت بشه یا جسارتها،یادش اومد که در نهایت نادیده گرفتنش.
روزها گذشته بود،بالهایش اونقدر توی پیله مونده بودن که چروکیده شدن.رویا پردازی زیاد خسته اش کرده بود،پیله رو شکافت،بیرون زد تا واقعیت رو تجربه کنه:
زمستون شده بود.سرمای هوا، بی رمق شدن بالهایش،باعث شد بفهمه یک فصل رو با تجربه واقعیت در فکرش از دست داده.سخت بود.سرما و پیری آزارش می داد.چروکیدگی،زیبایی اش رو گرفته بود.خستگی،اوج گرفتن رو ازش دریغ کرده بود.تنها راه نجات،نور و گرما بود،ولی اون قصد سوختن نداشت.
دیر شده بود،با خودش می گفت:می خوام لذتهای زندگی رو بچشم.و غرق در حسرت روزهایی که از دست داده بود،از درون یخ می زد.
۳)
مدتها منتظر یه همچین روزی بود.توی پیله،پذیرا و امیدوار،تحولاتش رو انتظار می کشید.پروانه که شد،اینقدر شوق پرواز داشت که دیگه نمی تونست بمونه.شکافت و رها شد،یه روز گرم بهاری،لبریز از زیبایی بود.از چیزی نمی ترسید،اوج می گرفت و از جوانی و طراوتش لذت می برد.ولی یه مشکل وجود داشت:
اون اطراف هیچ پروانه ای نبود.تنهایی آزارش میداد،همراه می خواست.یه روز،از پنجره یه خونه،یه عالمه پروانه دید.می دونست که بالاخره پیدایشون می کنه.نگاه کرد،اونها در حال دسته بندی واسه یه پرواز دسته جمعی بودن،با بالهای باز،رو به آسمان،چیزی که اون همیشه آرزویش رو داشت.شادی اش تکمیل شده بود.
از درز پنجره که وارد شد....پروازی در کار نبود.اونها حرف نمی زدن،فکر نمی کردن،نفس نمی کشیدن.گیج از این رویای خشک شده،احساس کرد دیگه نمی تونهپرواز کنه،بالهایش به هم چسبیده بودن،یه لحظه درد،و دیگه چیزی نفهمید.
--------------
آخرین پروانه کلکسیون رو بهم نشون داد،گفت:این همونی است که الان قصه اش رو واسه ات گفتم.
گفتم چرا اینقدر تلخ؟
با ویلچر به سمت پنجره رفت و گفت:می خوام از امیدواری انتقام بگیرم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 14:11 توسط دستمال سفيد
|
از نزدیکی می ترسم.از لمس شدن فرار می کنم.ترجیح میدم همیشه فاصله ای باشه.
می خوام تا ابد توی اغوشت بمونم که پاکه و از یاد نرفتنی.فکر می کنی حرفهای دیگران می تونه من رو لکه دار کنه وقتی من عریان در آغوش تو( آمیزه ای از الکل دود و مقادیر زیادی دوست داشتن) دست نخورده باقی می مونم؟
توی دنیای سکوت و تاریکی ،توی جدال قطره های آب و بخارروی شیشه، سرمایی احاطه ات کرده بود که سرمای آب نبود ،
عطش خواستن در تو جایش رو به ارامش جهان داده بود .
لحظاتی که آدم می خواد تموم نشن.
همون لحظاتی که صورتت محو شده در دود خواستنی ترینه .همون لحظات مستی که اهنگ Just one last dance,before we say goodbye پرش می کنه از اشک و آغوش و رقصی که برای من خود هم آغوشی است دستهایی که دور گردنت حلقه می شن تا نگاهت رو افسوس سالهام بکنن.
همون لحظاتی که اوج تلاقی انگشتان و آهنگی که توی فضا ول شده بود نفی مکرر این جمله است:Sky is the limit
شب شده ،من هنوز اینجایم ،کلمات هنوز ناتوانن .
هیچکس به اندازه من خوشبخت بوده؟
فکر می کردم دیگه اوجی نیست ولی تو اومدی ،توی یه شب زمستونی ،با یه لبخند بیروز مندانه ،صدای خنده ات آرزو و شادی لحظه هام شد
و نبودنت کابوس آینده ای که بدون تو همیشه جای خالی داره ،همیشه.
فکر می کنی من می تونم برم؟
سر ت همیشه روی سینه منه ،چشمهات همیشه بوسه من رو داره.
من نمی تونم بگم:همین یه امروز عصر رو وقت داریم واسه باقی عمر.
اونروز عصر واسه من تموم نمی شه.
تو اون نخ سیگاری واسه اون اعدامی که منم.
Your honey
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 22:37 توسط دستمال سفيد
|
روی تختم دراز کشیدم،زیر پتوی خودم که مثل پوست یه زن نرمه.عروسکم که یه خرس خواب آلوده است جلو یمه و اونقدر غرق خوابه که آدم فکر می کنه هم جهان الان در آرامش غرقه که این خرس اینقدر راحت و أروم خوابیده.
بهم نخند،خیلی شبها و روزها ،آروم خوابیدن این خرس ،به من آرامش خواب دادن،گوشه امن دادن.
نوار پاییز طلایی(فریبرز لاچینی)روشنه و این اسودگی رو کامل می کنه.جوری که فراموش می کنم دیروز توی بیمارستان ،سه تا از مریضهام جلو ی چشمم،تحلیل رفتن و مردن،بدون اینکه کاری از دستم بر بیاد.
که در اوج خستگی (جسمی و شاید بیشتر روحی) بعد از ۴۸ ساعت کار،به طرز ضایعی از حال رفتم و به زور امپول و سرم،منرو فرستادن خونه.
اونقدری که یادم میره ساعت ۴ صبح توی اورژانس،وقتی سوزن توی دستم بود و همه سعی میکردن من رو بخندونن،دلم دستهایی رو می خواست که در برم بگیرن و در برابر دنیا ازم محافظت کنن،از من،همون دختر کوچولویی که می خواد از همه دنیا محآ فظت کنه.همون دخترکی که با بغض یه بچه،ویران میشه.
سر انگشتانم،پیانو می خوان،ولی کو قدرت؟؟
دلم می خواد یه شعر قشنگ،یه جمله عمیق به خودم بگم تا تمام درماندگی دیروز از تنم بیرون بره،ولی خستگی مانع میشه.
دلم می خواد چزی بیاد بیارم واسه آروم کردن این زنی که دخترک وجودش رو،یک روز صبح،باد با خودش برد.
همون زنی که تو میگی ناجی نیست ولی اون همه اش می جنگه که همه خوب باشن،آروم باشن.
می خواد بوی شادی رو توی فضا ببلعه.
این شاید مرهم باشه.
دخترک تو،نمی تونه ناجی نباشه،حتی اگه واسه اینکار کوچیک باشه.اون خدای درونش رو میشناسه،نمی تونه محدودش کنه.
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 10:39 توسط دستمال سفيد
|