دلم می خواد دست بچه های کوچک رو بگیرم،یه حلقه درست کنیم و اهنگ life is life گوش بدیم،وقتی به تکرارjump,jump میرسه،با هم بالا و پایین بپریم،مدام،و خسته نشیم.
دلم می خواد فکر میکردم که اگه خدا زن و مرد رو با جسم های یکسان می آفرید،همه رو غیر قابل لمس می آفرید،بهتر بود،و توی دلم به خودم نگم:چرت می گی.
دلم می خواد خوشحال می شدم از اینکه قطره های خون راهی واسه ترک تنم پیدا کردن،می گذاشتم تک تک شون روی زمین بلغزن و من نگاهشون کنم،قطره های سیاه و غلیظ،تلخی وجودم رو با خودشون به درک می بردن.
دلم می خواست نیاز به یه دوست نداشته باشم،دوستی که نگاهم کنه و بهم بگه :چته تو؟
که سینه اش همه صدا ها رو محو کنه.
دلم می خواد مثل بند بازها،روی یه بند که رو ارتفاعی بسته شده حرکت کنم و در انتهای خط ،کسی ایستاده باشه که مرتب بهم بگه:بیا،خوبه،بیا جلوتر.
و وقتی به آخرش رسیدم،روی هوا بگیرتم و سفت فشارم بده.
دلم می خواد تسلیم باشم.
دلم می خواد اگه تسلیم نیستم به این خاطرباشه که خودم نخواسته ام،نه به این دلیل که جایی برای تسلیم شدن نبوده.جایی که
آدم همه بار رو بگذاره و وا بره.
دلم می خواد توی همین لحظه بی ایمانی من،تو توی بغل کسی باشی که پیشش آرامش داری،دیگری،لحظه های بی فکری دوست داشتن
رو تجربه کنه،آدمها از ته دل شاد باشن و اونچه رو که می خوان داشته باشن.
ایمان،باور،اعتقاد ندارم.در حال سقوطی هستم که بیشتر به معلق بودن شبیهه،سقوطی که تموم نمی شه.
پس اون لحظه بی فکری کجاست؟
کجاست؟
با توام.
با تویی که اون بالایی.
*اشاره به شعر بیژن نجدی
به طرف چپ كه چرخيدم گرمى جسمى را زير بازوى راستم احساس كردم. چشمهايم را باز كردم. ناگهان نگاهم به صورت غريبه اى افتاد كه در كنارم و در فاصله اى نزديك خوابيده بود. صورتم مماس صورتش قرار داشت و با هر دم، گرمى نفسش را به درون مىبردم. جيغ كوتاهى كشيدم، از جايم بلند شدم و بىاراده به طرف درِ اطاق دويدم. دستگيره در را با شدت پيچاندم; اما در، تكانى نخورد. نفسم از وحشت به شماره افتاد. فريادم به صورت ناله ى كوتاهى از گلويم بيرون آمد. تلاشم كه براى باز كردنِ دَر به جايى نرسيد، به دنبال پيدا كردن راه فرار ديگرى، برگشتم. غريبه هنوز درتخت خوابيده بود و به آرامى نفس مىكشيد. به طرف پنجره رفتم، آن را با سرعت باز كردم و دستهايم را روى تيغه ديوار گذاشتم. بدنم را قدرى باﻻ كشيدم و بيرون را نگاه كردم. تا كف خيابان چندين طبقه فاصله بود. طوفان غوغا مىكرد. دانه هاى درشت برف همراه با باد به درون اطاق پرتاب مىشد. با عجله خودم را از پشت پنجره كنار كشيدم و به گوشه ى ديگر اطاق پناه بردم. پشتم را تا حد امكان به ديوار چسباندم . طورى به آن فشار مىآوردم كه شايد در جايى، درى مخفى باز شود و مرا در خود پناه دهد. تمام تنم از ترس و سرما مىلرزيد. چشمم به تلفن افتاد كه در فاصله ى كمى از او، در كنار تخت، قرار داشت. صداى آرام نفسهاى غريبه با زوزه ى باد درهم آميخته بود. من از سرما مىلرزيدم; اما غريبه ملافه را از روى بدن لختش كنار زده بود و دانه هاى عرق به پشتش نشسته بود. نفسم كمى آرام گرفت.
داشتم به شانه هايش نگاه مىكردم كه غلتى خورد و رويش را به طرفم برگرداند. دوباره از جا پريدم و محكم به ديوار چسبيدم. اگر چشمهايش را باز مىكرد، درست در تيررس نگاهش بودم. همانطور چسبيده به ديوار، روى زمين نشستم و خودم را چهار دست و پا به آن سوى تخت كشاندم. تلفن را با سرعت از روى ميز قاپ زدم و در كنج اطاق نشستم. گوشى را با آرامى برداشتم و با انگشتهايى كه به سختى حركت مى كردند شماره اى گرفتم. صداى خشنى از آن طرف تلفن جواب داد. دهانم را به گوشى نزديك كردم و خیلی آهسته گفتم:
"There is a stranger in my bed"
"Excuse me?"
"There is a stranger in my bed!"
"I am sorry, I can't hear you. Would you talk louder?"
"I can't he might wake up"
"Who is he?"
"I don't know. When I opened my eyes he was in my bed"
"Are you sure you don't know him?"
نگاهى به تخت انداختم. صورتش را نمىتوانستم ببينم.
"I guess!"
"You are not sure?!"
جوابى نداشتم.
"Was he with you when you went to bed?"
مِن و مِن كنان گفتم:
"I don’t know him, he is a stranger!"
"So what is he doing in your bed?"
"I don't know"
"Could you take a look at him and tell me if you have seen him before?"
تلفن را زمين گذاشتم و با قدمهاى آهسته به طرفش رفتم. آرام روى لبه ى تخت نشستم و به او خيره شدم. يك دستش را زير صورتش گذاشته بود و با دهان نيمه باز، نفس مىكشيد. چشمهايش را باز كرد، نگاهى به من انداخت و بازوهايش را برايم باز كرد. از جايم بلند شدم و در چند قدمى او ايستادم. با تعجب به من نگاه كرد. از بيرون هنوز صداى طوفان و باد به گوش مىرسيد. ذرات برف در اطرافم پراكنده بود. صدا از پشت تلفن فرياد زد:
"Have you looked at him?"
دوباره شروع كردم به لرزيدن. بازوهاى غريبه هنوز باز بودند. با ترديد قدمى به جلو گذاشتم. لبخندى صورتش را پوشاند. قدم ديگرى جلو گذاشتم و در بازوانش جا گرفتم. دستهاى گرمش شروع به نوازش شانه هايم كرد. صدا هنوز فرياد مىزد:
"Do you know him?"
چشمهايم را روى هم گذاشتم و زير لب گفتم:
"I don't know! I don't know!"
(مهرنوش مزارعی)
برج بلند،چراغ های چشمک زن،شب پاییزی بهار
تصویری از یاد ها،مخلوطی از رنگها:سبز،قهوه ای،زرد
*
شب اول
لباس هاش رو درآورد،لحظه بعد کنار من روی تخت دراز
کشیده بود،ملافه ای بین مون حایل بود.شروع کرد به
ورق زدن کتابی که قرار بود از نیمه اش همراهش باشم،
کلمات تند و شمرده توی فضا سر می خوردن،ذهن من هم.
*
شب دوم
همه چیز به مراسمی مذهبی شبیه بود،آیینهای تکراری،
بی پس و پیش.فقط من
مشتاق تر بودم.
ذهن ،کلمات رو دنبال می کرد و نگاه،شاهدی بود بر تبانی
سر انگشت و کاغذ،محیط زخمی اطرافم.
انگشتانی که تنم زیر بارشون نلرزید،چون بارور نشده بودن.
*
شب سوم
بی فایده بود.سنگ خیسی بودم که جرقه ای رو انتظار
نمی کشید.برای آخرین بار مرور کردم:موهای سپیدی
در ذهنم نقش بست.
ملافه پیچ و مچاله،تنها،خیره شدم،
برج بلند،چراغ های چشمک زن،....
***
پایین دفتر با آبی نوشته بود:
اهنگ bonny portmore تکرار حضورته.
دفتر رو بستم،loreena mc kennit می خوند،پاکت سیگار
خالی روی میز افتاده بود،زمزمه کرد:بی بازگشته.
دهنم رو باز کردم که جواب بدم،گفت:
روزها رو می گم.