تبليغاتX
اشتباه شايد زاده بي خبری باشد

                  چند روز بود می دیدم سرش پایینه و داره چیز هایی روی کاغذ

                  می کشه.

                 زیر لب می گفت:کسی باید باشه باید،کسی که دستاش قفس نیست.

                 تکرار می کرد:باید.

                 سرش رو اورد بالا و نگاهم کرد ،گفت:این رو ببین.

                 کاغذ رو داد دستم:خطوط موازی ای کشیده بود که جایی به هم

                 نزدیک شده بودن ولی نرسیده به هم،دور می شدن وانتهای هرکدوم

                ،گردابی از رنگ بود.رنگهایی که در اطراف شفاف و روشن بودن

                ولی هر چی به مرکز نزدیک می شدن تیره تر می شدن،تا همه چیز

                  سیاه شد.

                نگاهش کردم،یه کاغذ دیگه گذاشت جلویم:وسط کاغذ تصویر یه ادم

                بود که داشت روی چوب،صورتک های متفاوتی می تراشید،هر

                چهره از چهره قبلی کامل تر بود.ناقص تر ها رو توی اتش

                می  انداخت،اتشی که خاکسترش پایین تر،روی سر کسی می ریخت

                که کلی کتاب ریخته بود دورش و داشت می خوند.تقریبا زیر

                خاکسترمدفون شده بود.

                کاغذ بعدی:تصویر هایی از ایکاروس بود که توی مسیرش به سمت

               خورشید با بالهای مومی اش،به قله ای می رسه و هیجان بلندی و لذتهای اونجا،موندگارش می کنه.خورشید چشم به راه،غروب می کنه،و بالهای مومی بدون اینکه گرمای خورشید رو حس کنن،به دست ایکاروس کنده می شن و سقوط می کنن.

کاغذ دیگه:دو شکل بزرگ و کوچک بودن که با هم یه مستطیل درست می کردن،قسمت بزرگتر ترک زیاد داشت و در حال تخریب و سقوط روی تیکه کوچیکه بود.تصویرها که جلوتر می رفتن،لحظه برخورد نزدیکتر میشد و تو مطمئن بودی که الان تکه کوچیکه له میشه زیر این سنگینی ویرانگر،و توی تصویر آخر،تکه کوچیکه سر پا بود،بار رو تحمل کرده بود.دقت که می کردی،زیر تکه کوچیکه،بالهای ایکاروس رو می دیدی.

 

کاغذ های دیگه ای هم بود ولی دیگه نمی تونستم نگاه کنم،پاک گیج شده بودم،گفتم اینها چی ان؟

با من بود یا با خودش که میگفت:اینها روز های زندگی من ان.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 17:25  توسط دستمال سفيد  | 

این روزها روزهای متلاشی شدنه.

دوباره دلم می خواد اتش می خواد.انگار که خشمم توی جرقه های اتش اروم می گیره.

حالا حس گل محمد توی کلیدر رو درک می کنم.حس اتش زدن خرمنی که......

کلمه ها سنگینن.آدم رو با خودشون نمی برن.

دلم می خواد مجبور نباشم.فقط همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 18:31  توسط دستمال سفيد  |