تبليغاتX
اشتباه شايد زاده بي خبری باشد

نازلی سخن بگو
مرغ سکوت جوجه مرگی فجیع را،در آشیان به بیضه نشسته است.

دلش یه دوست می خواست ،اواز های قدیمی رو زمزمه می کرد.شب دراز بودودود کوتاه ترش نمی کرد،
می گفت:
{حس میکنم امشب توی شهر اتش بازی به راهه،دلم می خواست امشب رو بیرون از شهر،توی تاریکی و سکوت یه بیابون بودم.دلم می خواست از یه فاصله دور،هیاهو و نور می دیدم.دلم می خواست من در سکون باشم و اطرافم در تکاپو.
یه روزی،حوالی همین دیروز و امروز ها،زمان پروانه شدن کس دیگه ای رسیده بود.کسی که از روزهای اول فهمیدم بلوغی درپیش نداره ولی همه گفتن:(تو می تونی،اون از پیله در میاد.)حالا که ماهها گذشته،می دونم که پروانه ای در کار نیست و غمگینم،و دیگران از بیرون نشستن و می گن:(اه،عرضه پروانه شدن رو هم نداشت!).نمی فهمن که هنوز پروانه توی پیله نرسیده بود،هنوز مفهوم بلوغ رو نمی دونست و واسه پرواز بالهای نازک و ظریفی داشت،نمی فهمن که اگه الان،از سر یه شور،بیرون می اومد،می شکست.

خیلی زود می شکست.}
گفتم:چرا فکر میکنی بلوغ همه در یه چیزه؟چرا فکر می کنی همه زندگی ها یه مفهوم دارن؟یه سری آدمها رو واسه جور دیگه ای بودنساختن.
زیر لب گفت:کرم پیله بسته من،این بار جور دیگه ای بود.
یه نفس عمیق کشید و خوند:
سلاخی می گریست.به قناری کوچکی دل باخته بود.

نگاهم کرد،گفت: میدونی،آدم توی یه سنی نمی شکنه،شکافته میشه.

هنوز دود بود و خاکستر،هنوز شب دراز بودو صدای قلم بود که روی کاغذ می نوشت:
                                                            برای خودخواه ترین فرد زمین که منم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 9:6  توسط دستمال سفيد  | 

یه زمانی یه کتاب دیدم در مورد زندگی آنتونی کویین به اسم تانگوی یک نفره،هیچوقت اون کتاب رو نخوندم و منظورش از اون اسم رو هم نفهمیدم ولی همیشه فکر میکردم تانگوی من هم یک نفره خواهد بود.

وقتهایی که حالم بده هیچی مثل صحنه تانگوی فیلم scent of a womanحالم رو بهترنمیکنه،احساس میکنم زندگی توی یه اهنگ خلاصه شد،اون تم آروم اولش،که یه دفعه تند میشه و اجتناب نا​پذیر،بعد کم کم سرعت بالاتر میره ومیشه تلفیقی از اصوات و سازها که بالا پایین ات میکنن و همه شون لازمن واسه ادامه،واسه نتیجه،دلم اون چرخیدنها رو میخواد،دلم اون چسبیدن تن ها به هم رو میخوادو احساس نزدیکی اش رو،اون خنده های سر خوشانه دختره،اون دوری کردنش از تانگو به این خاطر که می ترسید تویش اشتباه کنه،اون اضطراب اولش،و بعد اطمینان دادنهای آل پاچینو که هولش داد به سمت چیزی
که ازش می ترسید و در عین حال دوستش داشت.رفت توش،غرق شد،لذت برد و موفق شد.

من دلم میخواد تو از جنگیدن نترسی و از مغلوب شدن،دلم می خواد دستت رو بدی به من و ایمان داشته باشی، زندگی بازی ات میده،زمین می زندت ولی خودش هم راه نشونت می ده،من میخوام تو مزه زندگی رو بچشی،اونقدری که اگه من یه روزی نبودم تو حتی به فکر رفتن و نبودن هم نیفتی،میخوام تولبریز از لذتهایی بشی که کناره گیریت از زندگی تو رو از اونها خالی کرده،میخوام بری تویش ،غرق بشی،لذت ببری و موفق بشی،می خوام تو یه روزی این زندگی رو به دیگری نشون بدی،میخوام تو یه روزی leaderزندگی کس دیگه ای باشی،اونروز،وقتی لذت رو توی چشمهای طرف مقابلت دیدی شاید ......
دستت رو به من بده،اعتماد کن و مومن باش سکوت ممتد من.
i wanna lay you down on a bed of roses

*نه به‌خاطر آفتاب نه به‌خاطر حماسه
به‌خاطر سايه‌ی بام کوچک‌اش
به‌خاطر ترانه‌يی 
 کوچک‌تر از دست‌های تو 

نه به‌خاطر جنگل‌ها نه به‌خاطر دريا
به‌خاطر يک برگ
به‌خاطر يک قطره 
 روشن‌تر از چشم‌های تو 

نه به‌خاطر ديوارها ــ به‌خاطر يک چپر
نه به‌خاطر همه انسان‌ها ــ به‌خاطر نوزاد دشمن‌اش شايد
نه به‌خاطر دنيا ــ به‌خاطر خانه‌ی تو
به‌خاطر يقين کوچک‌ات
که انسان دنيايی است

به‌خاطر آرزوی يک لحظه‌ی من که پيش تو باشم
به‌خاطر دست‌های کوچک‌ات در دست‌های بزرگ من
و لب‌های بزرگ من
بر گونه‌های بی‌گناه تو

به‌خاطر پرستويی در باد، هنگامی که تو هلهله‌می‌کنی
به‌خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته‌ای
به‌خاطر يک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببينی

به‌خاطر يک سرود
به‌خاطر يک قصه در سردترين شب‌ها تاريک‌ترين شب‌ها
به‌خاطر عروسک‌های تو، نه به‌خاطر انسان‌های بزرگ
به‌خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند، نه به خاطر شاه‌راه‌های دوردست

به‌خاطر ناودان، هنگامی که می‌بارد
به‌خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به‌خاطر جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام

به‌خاطر تو
به‌خاطر هر چيز کوچک هر چيز پاک برخاک‌افتادند
به‌يادآر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 21:25  توسط دستمال سفيد  | 

من خیس خستگی ام،
                             بیا شانه هایت را،
                                              بالش خیل خستگی هایم کن،
                                                                                     شاید شبی
                                                                                                  زخمهایم را زمین بگذارم.

گفتی چرا حرفهام دیگه گرمای انرژی بخش قبل رو نداره،شاید گرما داره ولی نوعش این روزها فرق میکنه.
گاهی فکر میکنم تمام تلاطم این مدتم به خاطر اینه که مختارم زندگیم رو هر جوری میخوام
 بسازم یا به گند بکشم.
 بدترین حرفها مال زمانی هستن که تو سکوت بخوای و مجبور باشی حرف بزنی و من الان سکوت می خوام.یه زمانی یکی از دوستام بهم یه نمایش نامه از بهرام بیضایی داده بود به این اسم:

(حقایق درباره لیلا دختر ادریس)وقتی خوندمش خیلی عصبی شدم،تحولی  که اون دختر متحمل شده بود رو نمی تونستم بپذیرم و حالا فکر می کنماگه اون آدم به منظوری اون رو بهم داده بود ....حالا شدم همون لیلا،شاید کمی نوع تحولم فرق کنه،ولی وسعت تغییر .....
من زمان می خوام،نه جوانی،زمان!
می خوام اونقدر زمان داشته باشم که دیگه کسی از golden time باهام حرف نزنه،می خوام اونقدر زمان داشته باشم که اگه فهمیدم رسالت بودن ،سیاه بازی بوده بتونم زندگی رو بدون احساس خسارت ادامه بدم،نمی تونم اونجوری که دیگران زندگی  می کنن باشم،نمی تونم فکر کنم زندگی خودم از هر چیز دیگه ای مهم تره،نمی تونم وقتی کسی هست که نیازمند یک نگاهه (من می دانم تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد،اسوده خاطرت کند،بگشایدت،تا به در ایی..)
من نمیتونم پا پس بکشم تا در نیم گشوده بروی اون بسته بشه،منهم روزهایی داشتم که نیازمند نگاه بودم و اونقدر درها بسته و باز شدن تا من راهم رو پیدا کردم،من نمی تونم،
تکلیف در راه مانده ها چی میشه؟تکلیف عمق نگاهی که ادم رو پایبند میکنه چی میشه؟تکلیف هدف خلقت چی میشه؟مگه تکامل نیست؟شاید ادم همیشه یه تعدادی رو فدا میکنه تا واسه تعداد بیشتری مفید باشه.
همه اش در معرض انتخابی،انتخاب هایی که موهات رو یکی یکی سفید میکنه،انرژی ات رو رفته رفته تحلیل می بره،و میگن یه روزی میاد که سالهات رو ازت گرفته و بهت یه مشت خاطره داده و یه عالمه تنهایی،
heal me,I can't win this war
                                                                                           
                                                                      (برای تو که خواستی بدونی چرا تلخ و دورم)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 22:4  توسط دستمال سفيد  | 

ومن وقتی می میرم که بی اندازه پیر،بی اندازه خسته شده باشم.نگو چرا می گم قهرمانم،

خودم می دونم از زیر چه آوار هایی خودم رو بیرن کشیدم،با فرسوده ترین شکلی از روحم که

سراغ دارم.و میدونم که همه اینها هنوز آرامش قبل از طوفانه.

می رم تا اونجایی که بی اندازه پیر،بی اندازه خسته بشم،می دونم اونوقت هم بهانه ای واسه

نمردن پیدا می کنم.همه مون سر بزنگاه که می رسیم بهانه ای پیدا می کنیم.

*nothing else matter*

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 11:19  توسط دستمال سفيد  | 

 

 

خاکستر پیش کش هیمه است به آتش،که دیرتر بماند و بیشتر بسوزاند.

 

 

*پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
         ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 15:8  توسط دستمال سفيد  |