*وقتی به این فکر میکرد که هیچ چیز پایدار نیست،چیزهایی که آزارش می دادن دیگه آزار دهنده نبودن و
می دونست که واقعیت در لحظه است و هر چیز دیگه ای دروغه.
*خوابم نمی برد،صدای زوزه باد حالم رو بدتر میکرد،انگار جایی داشتی درد می کشیدی و من،من همچون
همیشه تنها نظاره گر بودم،ناتوان از کوچکترین عملی.
*یک انسان تنها زمانی می تواند خود را در دستان کسی بگذارد،که عشقش چنان عظیم باشد،
که نتیجه آن تسلیم،آزادی مطلق باشد.
*دیگه هیچوقت،از هیچ گورخری در مورد راه راد هاش نمی پرسم.
*چه به جد گرفته بودم که اهلی شدن هم کاری است در همهمه این همه بیکاری مدام.
*بیراهه رفته بودم آن شب،
دستم را گرفته بود و می کشید،
زین پس همه عمرم را بیراهه خواهم رفت.
*پای پیر و خسته دیدن نداره..
دلم ازدحام کوچه خوشبخت رو می خواد...
*و در خلایی که نه خدا بود و نه اتش
نگاه و اعتماد تو را به دعایی نومیدوار
طلب کرده بودم.
می گفت:این آخرین باره که پی یه چیزی میرم،اونقدر مطمئن که هیچکی نفهمه زیر پام پر از ماسه هایی است که جا خالی می دن.با یه عالمه پر سفید آبدیده.
شاید بار دیگه هم بگم :این آخرین باره.
(یادم نیست شعر از کی بود)
*سکوت را هر هنگام که اراده کنی بشکنی،
تقدس می شکنی و
تقدسی اغاز میکنی با آوایی که سر میدهی انگاه...
چقدر قشنگند.
می شنوی ریرا؟
به خدا پروانه ها پیش از انکه پیر شوند می میرند.
حالا بیا برویم از رگبار واژه ها ویران شویم.
حس میکنم پیر شدم،زودتر از اونچه سنم یاری کنه.
دیگه شکوفا نیستم،در حال تحول هستم ولی خستگی تحول بیشتر از چیزی است که بهم میده.
هر چی سعی میکنم بنویسم،دیگه قلمم یاری نمیکنه،ذهنم هم،و روحم.
*از میان این همه انسان که من دوست داشته ام،
از میان این همه خداوند که من تحقیر کرده ام،
کدام یک ایا از من انتقام باز می ستاند؟

من رو ببر جایی که بچه ها توش زندگی کنن،نه مشق ترس.