من و تو راهمون رو از همه عشاق جهان جدا کردیم،چون عشق یه معجزه مسری است.
کافیه کمی توان درک و تجربه اش رو داشته باشی،اونوقته که دیگه بوی چیزی بهت خورده که
تا آخر عمر،نمیتونی فراموشش کنی.
ولی من و تو خواستیم که تجربه مون با هم چیزی جدای این معجزه هستی باشه،خواستیم که به
دوست داشتنی که عشق پیشش لنگ میندازه،کفایت کنیم.
امروز وقتی این عکس رو دیدم،به این فکر کردم که اطراف من و تو هم همینقدر خار و خاشاک هست،
همین قدر خاکستری است،و فقط اون وسط من و تو ،رنگی هستیم، به خاطر اینکه همدیگه رو داریم،
خواستم بگم معلوم نیست پشت اون دیوار بزرگ چی باشه،
ممکنه یه دره باشه که فقط تفکر سقوط رو القا کنه،ممکنه یه راه هموار باشه تا بتونیم سریعتر همه چیز روپشت سر بگذاریم و به گوشه امن خودمون برسیم،ممکنه یه سنگلاخ باشه خیلی سخت تر از اونچه من و تو تا حالادیدیم و تجربه کردیم،
ولی اونچه مهمه،اینه که هر چی اون پشت باشه،مال من و توهه،باید ازش بگذریم،
نمیخوام هیچوقت به خاطرمشکلات از همدیگه بگذریم،میشنوی؟
پله ها رو یکی یکی با من بیا،یه روز حضور و صبوری ما،اونچه رو که پشت سر گذاشتیم رنگی میکنه.
یه روزی
همه میدانند که ما ،من و تو،از آن روزنه سرد و عبوس باغ را دیدیم.
قاصدکهای آویزون توی باد رو دوست ندرام،چون هر وقت یکیشون میاد پایین و روی زمین میرسه یا لای شاخ و
برگها گیر می افته،یا وقتی زیر پا له میشه،حس میکنم آرزوی یه نفر دیگه هم بر باد رفت و این خوشایند نیست.
اصلا خوشایند نیست که آرزوهای ما دست باد بی سامانی باشه که مقصد نداره،مقصد که نباشه،همیشه احتمال
گمراهی هست.دلم نمی خواد آرزوهام در چنگ باد اسیر باشن.
همینجور که داشتم مینوشتم،یه قاصدک افتاد روی کاغذم،توی دستم گرفتمش،تکون میخورد و عجیب بیقراری میکرد،
نگاهش کردم،
رهایش کردم،
مبادا آرزوی کسی در دست من اسیر باشه.
**تیتر:برقی از خیمه لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون،دل افگار چه کرد.....
یه نقاشی صاحب بچه میشه،زن قابله میاد بهش میگه:این بچه ای که به دنیا اومده،دو تا دست رو نداره،بگذار تا هنوز ندیدیش،مهرش به دلت ننشسته،و تا خودش اسیر زندگی نشده که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنه،من بالش روبگذارم روی سرش و خفه اش کنم،
نقاش میگه:کاری بهش نداشته باش،من مطمئنم که این بچه رسالتی داره روی این زمین،که برای انجامش به این دستها نیازی نداره.
شاید رسالت من در بودنم معنی پیدا میکنه.
پ.ن :به دوستم...برای اینکه سالها بعد،زخمی سالهای جوانی نباشد.
* تیتر از شعر امیر رضا ناصری گرفته شده.
نیامده ایم که فقط باشیم و بودنی بدون شدن را تجربه کنیم،ما امده ایم که صورت سنگی دیوار را دست کم بخراشیم،اگر نه،دیوار را از پی و پایه فرو بریزیم.
(نادر ابراهیمی)
حالا میدونم که اگه خودم رو تغییر بدم،دست کم،چیزی رو در این دنیای کائنات تغییر دادم.
فرو ریختن دیوار ها کار من نبود،یا شاید بود ولی در جایی از مسیر....
تو فهمیدی چی شد؟

طعم اره و تبر رو بچشی.
شبیخون به سکوت سرد روزهای زمستانم بود یا به همهمه عرق ریز روزهای تابستانم؟
هر چی بود،به دلم نزده بود.سر تنهاییم آوار شده بود.
یه روز گفته بودم دندونهای فاسد اول زق زق میکنن،بعد درد میگیرن و در نهایت صداشون بند میاد و بی تفاوت میشن.
حالا دلم یه دندون فاسده،از نوع بی تفاوتش.
از این جهت خیالت راحت باشه،به دلم نزده بود.
هر بار که میخوند:
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است،که در صمیمیت حزن می روید.
فقط صمیمیت حزنش رو درک میکردم،ولی حالا کم کم دارم خودم رو در ارتباط با اون گیاه عجیب پیدا میکنم.
حتی معنی طعم تصنیف در ادراک یه کوچه(*) رو هم نمی فهمیدم،انگار که هیچوقت سنگینی یه تصنیف روروی سینه ام احساس نکرده بودم.
ببین،نه میخوام کسی عشق رو توی دستم ذوب کنه(**)،نه به امید روزی هستم که با یه گل......
یادته میگفت با این شعر میشه به باور عشق رسید:
و من در طلوع گل یاسی از پشت دستهای تو بیدار خواهم شد.
چه روزهایی بود!
میخواستیم با چهار تا شعر و نوشته،عشق رو مزه مزه کنیم،بعد یه دفعه بلعیدیمش،مثل نهنگ که یونس رو،به قول اون زنه توی فیلم معجزه سوم خدا هم که نمی خواست معجزه اش رو حروم کنه،چیزی رو که بلعیده بودیم از توی دماغمون در اورد.مثل یونس!ولی فکر کنم اون از توی دهن نهنگ در اومد.
اره،اون هم مال همین شعر بود:ایمانی از تابش استوا گرم......
(صدای نفس عمیق)
داغی ایمانم توی سردی بهونه هاش گم شد،بعد خودم گم شدم،بعد...
نه عزیز،به دلم نزده بود،چون پیش از این،توی عظمت یه رابطه که خیلی زود مچاله شد
دلم گم شده بود،
دیگه هم پیدا نشد.
برو بخواب،دیره.
(*)من از طعم تصنیف در ادراک یک کوچه تنها ترم.
(**)بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را..
......
سلام رساندند
ملکه هایی که بریده هایی از دیگهای مسی به سر داشتند.
دختران شایسته ای که موهایشان را در شب عروسی شانه کردند و به نوبت
چشم و شکمشان باردار شد.
کودکان چشم نخودی که زود شوهر کردند و
زنان نازایی که دیر مردند.
شاعران بی سواد و
نقاشان بی کاغذ
سلام رساندند و هدیه دادند
پیرزنها تنها موی سیاهشان را
ماماها شیفت خواب را
و خدمه های اتاق وایتکس و رخت چرک،تنها پنجره باز دخمه شان را
باز هم هدیه داری؟
زندانیها تنها راه فرارشان ر
دیوانه ها روز ملاقات را
زنی که درد میکشید قرص مسکن را
و جزامی ها به جای سیگار،ریه های سالمشان را
هدیه دادند.
من هزارارن زن تنها را دیدم که سحر ها،دیگهای خالی را به یادت سر میکشیدند
و خدا را با نام کوچکش صدا کردند
و دعایت کردند.
من زنان ساده ای را دیده ام که........
*از مقدمه نمایشنامه چیزی شبیه زندگی(حسین پناهی)
تو چون دستهای من،چون اندیشه سوگوار این روزهای تلخ و چون تمامی یاد ها از من جدا نخواهی شد.
(نادر ابراهیمی)
زخمی خاطره های پاک نشده ام.
زخمی قفسی که ضربه هام به دیواره هاش،منرو ویران کرد بجای دیوارها.
زخمی تعبیرهای اشتباه،
زخمی نفسی که نهایت رو،صحرا کرد.
زخمی دستهای توام.
زخمی دستهای خودم هستم.
زخمی بهترین سالهای جوانی ام.
زخمها التیام پذیرند.
باورها جایگزین پذیر.
سنگها چی؟
تغییر پذیرند؟
*دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم،پریدیم.