تبليغاتX
اشتباه شايد زاده بي خبری باشد
به خاطر نامه هایت در تمام این دوران،به خاطر هر واژه ای که انگاشته ای و به خاطر روح الهی ای که در هر یک از انها جای دارد،سپاسگزارم،خداوند مرا سزاوار دریافت انها کند.
زمانی که دست زندگی سنگین و شب،بی ترانه است،هنگام عشق و اعتماد است و دست زندگی چه سبک میشود و شب چه پرترانه،
انگاه که به همه عشق میورزیم و اعتماد داریم.


                                                              (از نامه های جبران خلیل جبران به ماری هسکل)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 22:52  توسط دستمال سفيد  | 

یادم میاد که میگفت:می خوام طولانی ترین شب سال رو با بوسه اشتی اغاز کنم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 22:49  توسط دستمال سفيد  | 

هیچ صحنه هیپنوتیزمی تا حا لا نتونسته به تاثیر گذاری هیپنوتیزم کوین اسپیسی توی فیلم کی-پاکس باشه واسه ام.
توی لحظه لحظه رفتنش توی خونه،باز کردن در اتاق،دیدن بچه اش،زنش،تختشون،...توی همه شون حس میکنم هستم.،
توی اون حس پریشانی،سر در گمی،نمیدونم چی بود،همون حسی که تا لب اون شیر اب کشوندش،اون حسی که با شستن دستاش شروع شد و در نهایت به غرق شدنش توی اب منجر شد،حسش میکنم،

دلم میخواد سکوتش زندگیم رو در بر بگیره.دلم میخواد یک شبه پیر بشم،دلم میخواد...
دلم میخواد فردا یه جور دیگه شروع بشه.

 *جمله تیتر رو کوین اسپیسی  به دکتره میگه.
من هم داشتم ادمهایی رو که حرف زدن باهاشون ،دیدنشون،ارزش این سفررو داشته،
همه مون داشتیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 21:40  توسط دستمال سفيد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 18:29  توسط دستمال سفيد  | 

بگو رهایم کنند.
بگو راه خانه ام را به یاد خواهم اورد.
میخواهم به جایی دور خیره شوم،
میخواهم سیگاری بگیرانم.
میخواهم یک لحظه ،به این لحظه بیندیشم.
ایا میان ان همه اتفاق،من از سر اتفاق زنده ام هنوز؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 18:24  توسط دستمال سفيد  | 

باید عادت کنم به دوری،به لحظه های فوق العاده ای که دیگه نیستن،به نبودن شعله هایی که از چشمات زبونه می کشیدن،
به دستایی که دیگه گرماشون رو ندارم،به اغوش پذیرایی که دیگه نیست،به سکوت لحظه هایی که با نگاه سبک میشن،
به نبودن لحظه هایی که فاصله همه چیز یه بند انگشت بود،
باید عادت کنم که من باشم،تو باشی،لحظه های فوق العاده داشته باشی،نگاهت شعله داشته باشه و دستات گرما،
اغوشت همچنان پذیرا باشه،هرم نگاهت همه چیز رو ذوب کنه،همه سنگینی ها رو،و فاصله ات تا همه چیز یه بند انگشت باشه،
بجز من.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 15:1  توسط دستمال سفيد  | 

بچه تر که بود میگفتن:اینکه کسی چیزی رو که دیگران میخوان،بهشون بده،حتی پیش از اونکه به زبون بیارن،
یه جزیی از تکامل و رستگاری روحه.
و اون چقدر به تکامل و روح وسیع داشتن فکر میکرد.
امروز که اون می بخشه ،بی دریغ،به القابی مفتخر میشه که....
ولی اون هنوز هم دغدغه روحش رو داره،دغدغه انسان بودن.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 14:27  توسط دستمال سفيد  | 

دلش میخواست درخت باشه،هر چند خشک،روی یه تپه ایستاده،با دستهای گرفته به اسمان.
دلش ایستادگی می خواست.
بهش گفته بودن ادمهای خوب همیشه پیروزن،ولی خوبی اون،فقط بی سلاحش کرده بود.
کجای کار غلط بود؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 14:21  توسط دستمال سفيد  | 

اگر خورشید طلوع کرد و من هنوز،اینجا ،غرق در سکوت وحشی ام نشسته بودم،بدون،که دیگه رستگاری ای در کار نیست.بدون که دستم رو نگرفتی و گزاشتی خسته و ازرده به سمت غرق شدن برم،میخواستم تا ابد توی دستات باقی بمونم،ولی دیر شد.نشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 20:16  توسط دستمال سفيد  | 

میگفت ادمها امانت های خدا هستن.امروز  هستن،یه لحظه بعد ممکنه نباشن.
میگفت ادم به امانت دل نمی بنده.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 20:5  توسط دستمال سفيد  | 

امروز توی تاکسی که بودم برنامش در این مورد بود که شما بابت چه چیزی از خودتون رظایت دارین،هر کسی زنگ میزد و از دلایل رظایتش میگفت،ولی من هر چی گشتم هیچی پیدا نکردم،در عوص فهمیدم تمام خصوصیات خوبی که داشتم هم توی گذر روزهاو ادمها از دست دادم،تغییر ،تحول،این چیزی است که این روزا بهش فکرمیکنم،و احتمالا تا اخر عمرهم.
دلم میخواست قفسی در کار بود و قفلی و در نهایت کلیدی،اونجوری پایانی متصور بود،فکر میکنم اینقدر دارم به در و دیوار این قفس میکوبم خودم رو که وقت پرواز پری واسه رفتن نباشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 20:18  توسط دستمال سفيد  | 

فکر میکنم یه تکه هایی از روحم شبیه این پنجره شده،بی منفذ،بی نور،بی امید.بن بست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 20:14  توسط دستمال سفيد  | 

توی وبلاگی نوشته بود:بعظی وقتها فکر میکنم زن بودن چقدر سخته،حتی اگه بخوای فقط یه زن معمولی و سطحی باشی

چر ااینقدر زنانگی رو واسه من بغرنج کردن؟چرا من نباید بتونم تعریف درستی از زن بودن به دخترم بدم؟باید بگذارم اون باچشمهای خودش ببینه؟
از جای بدی زن بودن برای ما شروع میشه.
تا کی بشه که این رسوبات بی مصرف از ذهن من پاک بشن و من بتونم رها و شفاف،زن بودن رو ببینم و شاید انسان بودن رو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 20:11  توسط دستمال سفيد  | 

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
اتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و فسون نرود
چه گمان غلط است این ،برود،چون نرود!
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کار است مبادا که ببازی خود را
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 20:11  توسط دستمال سفيد  | 

یه زمانی چقدر این شعر در موردش مصداق داشت،ولی الان نه!عاشق مومنه ،نمیدونم به چی،ولی میدونم که هست،ولی اون عاری از هر ایمانی بود،چه به خود،چه به دیگری.
امروز رفته بود کنار رودخونه و به خود دیروز و امروز و فرداش خندیده بود و به رویاهاش،و به تمام چیز هایی که در این راه از دست داده بود،راهی که ادمها یی که توش هستن معتقدن ادم باید خودش سرش به سنگ بخوره تا سنگ باور بشه.خنده گاهی نمادی از گریه است،واسه ادمهایی که اشک ازشون دوره وحسها رو توی پستو گذاشتن واسه روز مبادایی که قراره حآلاحالاها نیاد.ولی به قول دوستان:مگه زن نباشه.......معجزه حصور چیزی است که بشه تجربه اش نکرد؟مگه زن نباشه!!میخواست که دیگه عاشق نباشه،نرم نباشه،زن نباشه(زنی که برای اون اشتباه تعریفش کرده بودن)میخواست منطقی باشه،اون هم از همون نوعی که صد عشقه،میخواست سفت باشه،مثل یه بادکنک که خیلی باد شده،و در اون لحظه ای که میخواد اوج بگیره و بره بالایه دفعه بترکه.ولی نمیدونست توی همون تکه پاره ها ،یاد اون روزا حک شده،
نمیدونست که ادم رو از خودش نه گزیری هست نه گریزی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 20:10  توسط دستمال سفيد  | 

گاهی صبر کم ميارم،گاهی دلم ميخواد بزنم بيرون،نه از اين خونه،بيشتر از خودم.گاهی گم کردن لحظه ها توی کتاب ها کمک کننده نیست،شاید یه چیز بزرگتر مثل یه سفر لازمه،ولی تنها سفر کردن هم همه جاهای خالی رو یاد اور میشه.
راهی هست که من نمی بینمش،
فعلانمی بینمش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 20:7  توسط دستمال سفيد  | 

 

حالا تو شمارش ثانيه هام،
کوبه های بی امون تبره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 20:2  توسط دستمال سفيد  | 

خداواندا
اين کلمه ها امانت های تواند در دست های من
و من در شعرهايم
از انها محافظت خواهم کرد
مانند اسمان
که سکوت بلند تو را
.(امير رصا ناصري،فکر کنم البته)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:57  توسط دستمال سفيد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:54  توسط دستمال سفيد  | 

اينروزا دلم دوست ميخواست،شايد دلم ميخواست کسی از خوبی های فراموش شده ام بگه که یادم بیان،که دوباره زنده بشن.وقتی به اینده و روزهاش فکر میکنم حسی که بهم میده حسی است که این عکس واسه ام ایجاد میکنه. يه جور سرگيجه شايد.من ادمی نبودم که به پيشرفت و اينده اينجوری که الان نگاه ميکنم نگاه کنم،ولی خوب ،ادم ها عوص ميشن،لج که نداريم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:49  توسط دستمال سفيد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:41  توسط دستمال سفيد  | 

حالا که ميخواهی بروي،برو
اما بدان ای امير دل که مي هراسی از پادشاهی
نبايد فقط زنده ماند
زندگی کن،عاشق باش،به سلامت برو.
(نميدونم مال کی بود)
گفتم اگه بنويسم انگاری رها ميشم،گفتن بنويس،ولی کلمات نميان،انگاری که دل است که نمياد.فقط ميدونم که چيز هايی درونم خوب نيست،ولی اينبار بر خلاف هميشه ميدونم و ميخوام که خوب بشه.ميخوام فقط به اينده فکر کنم،به يه همفکر فکر کنم،نه به کسی که عاشقانه من رو بخواد،انگاری فکر از همه چيز توی دنيا مهم تر بود و من لج کرده بودم که نپذيرم،حالا ديگه لجی ندارم،قبوله.زندگی يعنی اينده،يعنی پيشرفت،يعنی به تاخت برو.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:36  توسط دستمال سفيد  | 

برو،برو ای قایق کوچک که امواج تو را پیش میرانند،برو و بار نور خودت را تحویل بده.
صبح توی دست يک دوست کتاب غير منتظره کریستين بوبن رو ديدم،قبلا بهم توصیه شده بود که بخونمش و من توی اون لحظه فکر کردم شاید این یه نشانه است،یه چیزی که میخواد به من کمک کنه حالم بهتر بشه،ولی الان بعد از خوندن یه تکه هاییش فکر میکنم یکی باید بیاد به من و کریستین بوبن کمک کنه،
(بی منظور بود)
جالبه،به یه سری از چیزهاش اعتقاد ندارم ولی درکش میکنم،مثلا:
هیچ​ باوری نداشتن،منتظر چیزی نبودن،امید داشتن به ان که روزی اتفاق بیفتد.
چقدر جذب اون فیلسوفی شدم که زنش رو کشته بود،و رز زردی که اون زن بهش داده بود:
ان کس که می پذیرد بزرگترین هدیه را پیشکش میکند،نه انکس که می بخشد.
شايد روزی که کامل خوندمش،دلم بخواد بيشتر ازش بنويسم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:35  توسط دستمال سفيد  | 

عکسا با دهن کجی بهم ميگن،چشم اميد رو ببر از اسمون
روزا با همديگه فرقی ندارن،بوی کهنگی ميدن تمومشون.
ديشب که زنگ زدی و از يه خواب بد بيدارم کردي،دلم ميخواست قطع نکني،چون فکر ميکردم تو که قطع کنی تمام اون بديها برميگردن،و برگشتن،به يه هيات ديگه،توی قالب يه خواب ديگه،به طوريکه صبح که از خواب بيدار شدم تمام وجودم از ترس(؟)نگرانی(؟)ياخراشيدگی بديها تبديل به يه مجسمه سکوت شد،لبهام رو سفت به هم فشار ميدادم و دلم نميخواست هيچ صدايی از اين موجودی که فقط بديها رو به سمت خودش ميکشه در نياد.و حالا ميدونم اون خوابهای اشفته به خاطر حس عدم امنیت در اینده است،
پس زمينه اکثر انسانهای جهان سومی.البته ميگن ما ديگه جهان سومی نيستيم،ولي من فکر ميکنم که
فقط پالان خر عوص شده.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:34  توسط دستمال سفيد  | 

من احترام را می اموزم
احترام به ثانيه های پرت
وقتی بند رختها را پر ميکنم.
(ازاده سپهر)
این چیزی است که امروز یاد گرفتم،احترام به ثانیه های پرت و دور افتاده از ذهن و بی ثمر،که بی توجهی بهشون بی ثمرشون کرده،گاهی فکر میکنم جسمم توان اینکه همه لحظاتم بارور باشن رونداره.
عمیق نوشته و تا ته وجودم رسوخ کرده حرفش.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:33  توسط دستمال سفيد  | 

کسی نوميدانه داره ميگرده دنبال يه همراه،يه همفکر،دنبال يه انسان.و کس سيگه،توی گوشه ای از همون شهر يا يه جای دور افتاده تر،با فکر و روح و جسمش،با همه انرژی وروزهای زندگيش،با همه سرمايه اش،داره قيمت اين جستجويش رو ميده.بخاطر بودن کسی که برای من،بهترين باشه،بهترين برای شخص خودش،نه برای عرفش،نه برای جامعه اش،نه برای اطرافيانش،نه برای بايد ها و نبايد هايی که اونها قانونش کردن.نهايت اون جستجو،چيزی است که پشت اون تپه است،من نميدونم چيه،نميخوام هم بدونم،چون ممکنه همون نهال کوچيکی که اينور تپه هست،همون هم اونورش نباشه و همه چيز خاکستر بشه،ترجيح ميدم فکر کنم چيزی اون پشت هست که ارزشش رو داره
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:31  توسط دستمال سفيد  | 

يک روز يه سنگ تراشی داره نقش يک کاخ ميزنه روی سنگهای يک کوه واسه يه ادم پولدار،بعد همينطور که کار ميکنه به خدا ميگه چرا من نبايد پولدار باشم؟خدا بهش ميگه:باشه ،تو بيا و اون اادم پولدار باش.مرد پولدارميشه ،روزی در کاخش نشسته و مي بينه کسی رو روی تخت روان دارن مي برن و کلی جمعيت و سپاه پشت سرش به فرمانش هستن،مي پرسه اين کيه؟ميگن :اين پادشاهه.ميگه:خدا،چرا من نبايد پادشاه باشم؟و خدا بهش ميگه:باشه،بيا و پادشاه باش.مرد پادشاه ميشه،يه روز مي بينه خورشيداون بالاس و به همه ميتابه،ميگه:خدا ،چرا من خورشيد نباشم؟خدا ميگه:بيا و باش.خورشيد که ميشه روزی يه ابر سياه مياد روش رو ميگيره،مي بينه هیچ کاری از دستش بر نمیاد،میگه:خدا،چرا من ابر نیستم؟خدا میگه :بیا و باش.فرداش باد میاد و اون رو کنار میزنه،عصبانی میشه و میگه:خدا،چرا من باد نیستم؟خدا میگه بیا و باد باش.باد که شد ،همینجوری میوزه،به سنگ کوهها بر خورد میکنه و اذیت میشه،میگه:خدا چرا من نباید سنگ باشم که محکمه؟خدا میگه:بیا و باش.سنگ که شد یه روز حس میکنه،پاش درد میکنه،نگاه میکنه می بینه یه سنگتراش داره پاش رو خراش میده و نقش چیزی رو روش میتراشه ،ميگه خدا،چرا من سنگتراش نيستم؟خدا ميگه،تو همون اولش سنگ تراش بودی.......
اين رو نوشتم که اول از همه يه چيز هايی رو به خودم ياداوری کرده باشم،بعد شايد به ديگری.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:27  توسط دستمال سفيد  | 

من به هيچ وجه خدا را لمس نکردم،ولی خدايی که قابل لمس باشد که ديگر خدا نيست.اگر هر دعايی را هم اجابت کند همين طور.همان جا بود که برای نخستين بار حدس زدم که عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است که پاسخی به ان داده نميشود و زشتی سوداگری ر ابه اين مبادله راهی نيست.اين را هم دريافتم که اموختن دعا اموختن سکوت است،و عشق فقط از جايی شروع ميشود که ديگر انتظاری برای گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد.عشق تمرين نيايش است و نيايش تمرين سکوت.
انتوان دو سنت اگزوپری
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:26  توسط دستمال سفيد  | 

سرد و معمولي
حال و هواي کوچه
مثل هميشه است
پاندول هايي که سر در پالتو
ساعتها قدم ميزنند
در ابر در پياده رو
تنها گاهي
فانوس هايي از مقابلم
ازدور عبور ميکنند:
معجزه هايي جان بخش
نه در زمان نه در مکان
سر انگشتاني جوان که در هم گره خورده اند. ( ناهه و دکتر ريواگو)
زيبا به تصوير کشيده بود.کلمه معجزه کلمه کاملي بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:23  توسط دستمال سفيد  | 

يک جنگل بي سر پناه
سر کوچه ما
گدايي مي کند.
مي خواهد براي خودش بذر تبر بخرد!
ناهه و دکتر ريواگو

چقدر من از اين بذر ها واسه خودم خريدم.خودم جنگل بودم .بذر بودم.تبر بودم.ميخ بودم.چکش بودم.سنگ بودم
اشا ره به جمله کافکا:عمري چکش برداشتم و بر سر ميخي به روي سنگي کوبيدم.اکنون ميفهمم که هم چکش خودم بودم.هم ميخ.هم سنگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:22  توسط دستمال سفيد  | 

يه شعر از اکتاويو پاز است به اسم تيلانتان:
سالها پيش با سنگريزه ها،با خاک و با علف هرزه تيلانتان را ساختم.
باروی ان را به ياد دارم،درهای زرد رنگ را و بر روی انها،انگشتان جهت نما را،
کوچه های تنگ و بدبو را و ساکنان پر سر و صدای انها را،
ارگ سبز دولت را و قربانگاه سرخ را،پابر جا چون دستی گشوده،با پنج معبد عظيم و راهروهای بيشمارش.
تيلانتان،شهری خاکستری در پای صخره ای سپيد،شهری به زمين چسبيده
با چنگ و دندان،شهر غبار و نيايش.
ساکنانش کند ذهن بودند،اداب دوست و ستيزه جو،
دست هايی را مي پرستيدند که انان را ساخته بودند،
اما از پاها که قادر بودند انان را نابود کنند وحشت داشتند.
مذهبشان و قربانی های مدامشان که با ان ميخواستند عشق اولی را بخرند وخويشتن را از لطف دومی محروم کنند،
بی فايده بود.
يک بامداد درخشان،پای راست من با خاک يکسانشان کرد.
همراه با تاريخشان،اشرافيت ستمگرشان،عصيانهاشان،زبان مقدسشان،اواز های محبوبشان و نمايش های ايينی شان.
و کاهنان شهر هيچ گاه ظن نبردند
که پاها و دستها چيزی بجز دو انتهای پيکر خدايی واحد نبودند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:19  توسط دستمال سفيد  | 

نوشته بودم: توی فيلم ربه کا دختره ميگفت:پدرم هميشه درخت ميکشيد.تصوير يک درخت.اعتقاد داشت اگر ادم بتونه شی ،محل يا شخص کامل رو پيدا کنه ديگه نبايد ولش کنه.
داشتم دفتر سالهای گذشته ام رو ورق ميزدم،چقدر وسيع فکر ميکردم،ميخوندم،مينوشتم،.هر از گاهی برگشتن و خوندن چيز هايی که فراموشتشده خوبه،ولی وقتی روز نويس سالهای پيش رو دستم ميگيرم اوار خاطرات،سنگينی تمام لحظه هاي ماندگار دوست داشتن و زخم روزهايی که خفقانبيداد ميکرد،ويرانم ميکنه.
جای ديگه نوشته بودم:يه روزی عاشق ميشی و ميفهمی با تصميم گرفتن چيزی واسه ادم تغير نميکنه،ادم فقط ميتونه تصميم بگيره که حرف نزنه،نميتونه تصميم بگيره که نخواد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:18  توسط دستمال سفيد  | 

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز اين دست مرا مشغله ای نيست
ديريست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ريخته ام چلچله ای نيست
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:16  توسط دستمال سفيد  | 

تاريخ عاشقان،فهرست کوچکی
از بيشمار نام شهيدان توست.
نام تو نور،نام تو سوگند
نام تو شور،نام تو لبخند
لبخند در تلفظ نامت صرورتی است!
امروز هم ،از کيميای نام تو
اين واژه های خام
در دستهای خسته من شعر ميشوند
من در ادای نام تو دم ميزنم
شعرم حرام باد،اگر روزي
تا بوده ام
جز با طنين نام تو شعری سروده ام!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:13  توسط دستمال سفيد  | 

به حق رازداری و وفاداریش
به دادش برسید.
چراغ قوه به سمتش بگیرید و
اینه روبرویش بگذارید.
زود باشید،
قرظش به خورشید داشت لهش میکرد.
بیخیال دلتنگیتان شوید و به دلتنگیهایش گوش دهید،
غم تنها ترینهای یک دنیا
غم شبهای دلتنگ ماه
سنگین است
سنگین است
سنگین است
خواستم بهت بگم کسی که قرظش به خورشيد داشت لهش ميکرد،هيچوقت از دلتنگيهاش حرف نميزنه که کسی بخواد بهشون گوش بده،و اصولا ادمی که از دلتنگيهاش حرف ميزنه اون کسی نيست که بتونه به حرفهای اون انسان،انسانی که در گير و دار باور خورشيد،وجود بخشيدن به نور و ادای دينش بهشعورش است،گوش کنه.روح وسيع،صبور،ساکت،صافی ميطلبه اين کار.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:12  توسط دستمال سفيد  | 

انسان بنده افريده شده.
هميشه ادم بنده چيزی که خلقش کرده نيست،هر چيزی توی هر لباسی ميتونه انسان رو بنده کنه.شايد اون چيز يه گرد باشه،که بشه خوردش،زدش،کشيدش،و با اينکار به بهشتی بری که ازش بيرون انداختنت،چون توی اون بهشت تو به چيزی فکر نميکردي،چيزی نميدونستی که بخوای بهش فکر کني،اون بهشت هم يه نعشگی بود.نعشگی يعنی بی غم بودن،نه؟ به نظرم توی بهشت بودن يعنیبی غم بودن،ما رو خلاصه ميکنه توی همون گلی که ازش ساخته شديم،همونجوری که يه معتاد رو يه هيات گلی ميکنه،نه چيزی لمس ميکني،نه چيزی ميشنوي،نه چيزی ميبيني،توی بهشت هر چيزیکه لمس ميکني،ميشنوي،ميبيني،توهمه،ذات ادم تمايل به واقيت داره،نه؟ من نميخوام توی يه خوشیتوهم اميز غرق باشم،چه اسمش بهشت باشه ،چه نعشگی.هميشه انگيزه هايی هست،وقتی خوب نگاه ميکنم،معتادی رو ميبينم که دليلش دلسوز نداشتن بوده،يه جای ديگه نبود محبت اون ادم رو با خودش برده،اونطرف تر توان روحی ای نبوده برای مقاومت در برابرگردابهای اين دنيا،ما هميشه به ادمها ورای دلايلشون نگاه ميکنيم،در صورتيکه ادمها رو دلايلشون ميسازن.گاهی ما بنده تاييد و تکذيب ميشيم،بچه های ما الان چيزی از خودشون ندارن که بتونه حفظشون کنهدر برابر برخورد ديگران،،جايي،روشی برای مقبول بودن ندارن،پس يا تقليد ميکنن از چيزی که در دنيای برتره،يا خودشون رو به اب و اتش ميزنن و انواع واقسام مشکلات اين جامعه رو ميسازن،سخته بخوای به يه بچهبفهمونی که عزت نفسش بايد به خاطر چه چيز هايی باشه،سخته بخوای بهش بفهموني ادمها و روزهاگذرا هستن،اونچه ميمونه انسانه با تمام داشته هاش،سخته انسانی تربيت کنی که بنده نباشه.بندگی حرف زياد داره،اينجا جايش نيست،زمانش نيست،حوصله اش نيست،ترجيح ميدم بنده چيزی باشم که واسه بندگيش خلق شدم،بنده ای که ميگن خليفه است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:10  توسط دستمال سفيد  | 

فرشته ها جمع شويد
بازوانم را بگيريد و هلم دهيد
مرا دور کنيد از اين باغ زيبا
تا جايی که هيچ چيز نماند
هوايی برای تنفس يا دستهای اشنا
پروازم دهيد تا موسيقی های مسکوت

زوزه بادی نه چندان سرد
جدايم کنيد از شيرينی ها
از خدا و مادر و دوستانه ها
از صاحب ان دو دست مقدس.............................
منظورت از اين هر چی بود ايليا،من رو ياد هبوط انداخت،به اينکه انسان بودن ما هبوطمون رو ساخت.من هيچوقت دوست نداشتم توی بهشت باشم،من خار ميخوام،سنگ ميخوام،سر بالايي،سرازيري،سيلي،محبت زميني،گريه ای به پهنای صورت حتی برای چيز هاي پيش پا افتاده،شادی به خاطر چيز کوچکی شايد،من حتی شهوت ميخوام،همه کسانی که خواستن بگن تمايل تو به يه غريزه،تو رو درحد يه حيوون ميکنه،احتمالا کسانی بودن که هيچوقت نتونستن ارامش انسانی اين قصيه رو درک کنن،قصيه همون مارهای پيری است که چون توان پوست انداختن ندارن،مارهای ديگه رو برهنه و بيشرم ميخوانند،من غم ميخوام،غمی که به خاطر ديدن سيلی خوردن يه زن از شوهرش توی خيابون باشه يا غمی که بخاطر نداشته هامون باشه ،حتی اگر نداشته هامون مالی باشن،به تجملات،به صعفهای روحيمون ربط داشته باشن.ما انسانيم به خاطر تمام صعفها و قوتهامون.من جدايی ميخوام،روشن ديدن چيزهايی که داشتيم و الان نداريم،يا نفرت بعد از جدايی رو ميخوام که سلاح روحهای خرد هست.من بيماری ميخوام،درد جسم ميخوام،تا بفهمم سلامتی يعنی چی.من دلگيری غروب جمعه رو ميخوام که در چيزی شبيه يه دلتنگی وسيع خلاصه ميشه،من مرگ ميخوام،پايان خايان ها رو ميخوام،من تمام چيز هايی رو ميخوام که انسانم ميکنه،ميخوام همون انسانی باشم که هبوط​ادمش کرد،من اون ناز پرورده بهشت زده ای که جو گير سجده ای شد که بهش کردننميخوام باشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:5  توسط دستمال سفيد  | 

باز هم با اجازه ايليا:
دايره،نقطه هايی که از يک نقطه به يک فاصله اند.
نگاه کن!ان نقطه کوچک وسط بد جوری تنهاست
بد جوری ميترسد.
ياد صحنه جنگ خروسها توی فيلم اعتراص (مسعدو کيميايی)افتادم،ياد خروس هايی که اون وسط چاره ای جز جنگيدن ندارن و ادمهايی که در اطراف تاييد يا رد ميکنن و هيچ کمکی نميکنن،فقط گاهی اتش ات رو تندترميکنن و در نهايت تو چه ببری چه ببازي،بازنده اي،چون از اين دايره ها،از اين نقطه هايی که از تو به يک فاصله ان توی سالهای زندگيت،روزها ،لحظه هايت،بيشمار هست.تا وقتی نقطه وسط باشي،بايد هميشه بجنگي،و چقدر جالب ادمهای اطرافت رو به اندازه يه نقطه ريز کرده،بی اهميت کرده و تجمعشون رو مبنای نا امنی ادم کرده،اونها بزرگ نيستن،با اهميت نيستن،فقط زيادن،و تودر مرکزی.وای به حال روزی که تو بخوای راکد نباشي،اونموقع انها با رکودشون دورت يه درياچه نقطه ای ميسازنو راه خروج نداری.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:1  توسط دستمال سفيد  | 

با اجازه ايليا که نوشته هاش باعث شد بنويسم:
هفت روز بعد از مرگ،دارايی هايم را سر شماری کردند.
تمام دنيا مال من بود،برای ذره ذره اش سند داشتم.
خنده دار بود
اخر
بچه که بودم تمامش را زير پا گذاشته بودم هيچ جايش نبودم.
یاد نمایشگاه کتاب افتادم،ياد کبابی توی راه کرج،ياد رود راکدی که انعکاس صدايت تمام ديوارهای سنگی اطرافت روميگرفت.ياد اون پنجره ای که بچه های عقب افتاده باهامون بای بای کردن،ياد اون کوچه تنگی که يه دختر بچه تهش ايستاده بود منتظر که دری به رويش باز بشه،ياد خودمون افتادم که هميشه منتظر باز شدن درهاييم،به مدد دعا،به مدد توکل،به مدد توسل،با اويزون شدن به هر دستاويزی.ياد اون چمن خيسی افتادم که توی يه ظهر پاييزی رويش نشستيم،به صدای اب گوش کرديم و به صدای اينده و به دور نمايش که از جلوی چشمهامون ميگذشت و اون لحظاتی که ميخواستيم ابدی باشه.ياد اون شب روی پل معلق با بچه ها افتادم،يادسکوتی افتادم که پس اواز های قديمی پنهان کرده بوديم و هيچکس نميدونست که برای من و تو چقدر اون لحظه عزيز و ماندگاره.چون هیچکس به روشنی من و تو نمیدونست که دیر یا زود این رابطه تموم میشه و لحظاتش می مونه،همه چه اینده ای واسه ما میدیدن!توی لحظاتی که حال و گذشته و اینده برای ما همون لحظه بود.لحظه ای که صدای من و تو تلاقی میکرد:
ای بهار ارزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر اشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من
توی عمق وجود ما،چيزی سخت و سنگين بود،غم بود يا خواست با هم بودن،يا احساس خفه کننده رابطه ای که محکوم به فناست،توی جامعه ای که عرفش منطقش هست واسه زندگی و منطقش با اصول خوب بودن،ادم بودن،جور در نمياد.شايد ياد اسمون پر ستاره اون شبی افتادم که شورت مانع شد به بالا نگاه کني،همه اش نگاهت به زمين بود،به تن بود،به چيزی زمينی بود.ياد هر چی که افتاده باشم کمکم کرد بفهمم که به ذره ذره اين خاک تعلق دارمو وجب به وجبش اثری از من و تو دارن،ديگه نميخوام چيزی بگم،ديگه اون غمی که از گلو به زبون و چشمها مياد توانم نميده.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 18:58  توسط دستمال سفيد  | 

نه از مهر و نه از کین مینویسم
نه از کفر و نه از دین مینویسم
دلم خون است میدانی برادر؟
دلم خون است از این مینویسم


واسه یه دوست نوشتم کسی که بگذاره ادم ادم بمونه نیست!!!همیشه دلم میخواست وقتی میخوام چیزی رو تموم کنم زود تموم کنم و خیالم راحت باشه،ولی اینبار هی دارم به تعویقش میندازم،چرا؟چون اون اسیب پذیره؟یا اینکه خودم هنوز امادگی تموم کردن ندارم؟اینبار تموم کردن خوشایند نیست چون میدونم نبودنش ازار میده،و جای خالی روز های فوق العاده ای که با هم داشتیم همیشه خالی میمونه.دوستش دارم و دارم تاوان این رو میدم که اون فکر نمیکنه عاشق به اب و اتش میزنه که به وصال برسه،اون فکر میکنه ادم اول باید خودش رو دوست داشته باشه تا بتونه دیگری رو عاشقانه بخواد،و فکر میکنه کاری که به میلش هست رو بایدانجام بده و لا غیر،در صورتی که من همون موقع که بچه بودم هم فکر میکردم......اونموقع هم میدونستم عاشقیچیز دیگه ای است،
خیلی متفاوت از تعریف اون ها.
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دل پر هوسش ارزوی روی تو رفت
شد دل ازرده و ازرده دل از کوی تو رفت
با دلی پر گله از نا خوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت امیز کسان گو ش کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 18:53  توسط دستمال سفيد  | 

داشتم با یه دوست حرف میزدم:
یک:جرقه ای توی زندگیت پیدا شه که این روزا حالت خوبه؟
دو:تو هنوز دنبال جرقه ای؟
یک:نه،این روزا دیگه حتی احساس نمیکنم که به دوست نیاز دارم.احساس میکنم فقط باید نوشت.
یک:تو غم رو دوست داری،مشکلت اینه.
دو:نه،بحث جنبه خوشی رو داشتن و از این حرفا نیست،یه مدته چیزا خیلی راحت واسه ام میریزن پایین.انگاری هیچی محکم نمیشه پیشم که پایین نریزه،نه به این خاطر که چیز های متزلزلی هستن،نه،من هم اعتقاد دارم بگذار انچه از دست رفتنی است از دست برود،ولی همین چیز هایی که الان واسه من فرو میریزن اگه واسه ادمای دیگه بود،واسه شون انگیزه زندگی میشدن،باهاشون شاد بودن،..........ولی واسه من اینجوری نیست،فکر کنم سنم رفته بالا،سالها که میگذرن چیز ها یه جور دیگه اهمیت ​یپدا میکنن.
یک:یادمه قبلا میگفتی دیگه چیزی واسه تجربه کردن نمونده،خوشحالم که دیگه این رو نمیگی.
دو:نه،نوع نگاه کردن فرق کرده،انگاری من تنهام توی یه دنیای تازه ای که دنیای تازه خودمه.و هنوز واسه ام نا اشناس،حس میکنم به سی سالگی نزدیک میشم،و حش میکنم یه جور دیگه باید بود،یه جور متفاوت از دختر بچه ای که بودم.دارم زن میشم،این حسی است که دارم.ولی هنوز نمیدونم زن شدن چیه،هنوز نمیدونم ته این راه کجاس،فقط میدونم ناگزیر پیش میومد،.....ولی یه چیزی رو خوب میدونم،اگه توی سالهای بی فکری،بی تجربگی ازدواج کرده بودم،هیچوقت این حس ها رو تجربه نمیکردم،و حالا هر چقدر که حالم بد باشه خوشحالم که اینجام.

چرا تا شکفتم.
چرا تا تو را داغ بودم نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن حرف های من اوفتاد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 18:49  توسط دستمال سفيد  | 

داشتم از کنار تلویزیون رد میشدم،یه مکالمه ای شنیدم که از سریالهای ایرانی بعید بدو واسه همین توجه من رو به خودش جلب کرد:
عشق فرصتی است که خدا به خورشید برای تابیدن داده.فرصتی است که خدا به انسان برای بالیدن داده.

و کمی اونطرف تر،دختری میگفت:دارم میرم توی پیله دایی.
صدایی مردونه و پیر جوابش داد:پرواز کردن مهمه نه پروانه شدن.

چقدر دلم میخواست به یکی بگم منم دارم میرم توی پیله،دلم میخواست وقت توی پیله رفتنم باشه واقعاکه بی واسطه کلام یا زمان برم اون تو،دفعه پیش که اون تو بودم نفهمیدم چی شد ولی نمیتونستم بیام بیرون،یا پیله خیلی سفت شده بود،یا زور من کم شده بود،هیچوقت یادم نمیره،توی تلاطم روز هایی که میخواستم بیام بیرون،یعنی فکر میکردم دیگه وقتشه و پیله سفت من رو در بر گرفته بود، از یه دوست پرسیدم:پروانه هایی که میخوان از توی پیله در بیان چه حسی دارن؟و اون به من جواب داد:امیدوار.
کلمه قشنگی بود،اونموقع خیلی ارومم کرد،و بعد از مدتی در سایه روز های متفاوت و شاید ارزوی یک انسان متفاوت پیله خیلی اروم باز شد و وقتی به خودم اومدم،ازاد بودم.و حالا بعد از مدتها ازاد بودن،حس توی پیله رفتن دارم،حس مرغ هایی رو دارم که کرچ میشن،حس تموم جونور هایی رو دارم که میخوان برن یه گوشه ساکت بشینن،
کسی رو ندیدم که بهش بگم:دارم میرم توی پیله.
مستیم از سر پرید ای همنفس
بار دیگر پر کن این پیمانه را......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 18:46  توسط دستمال سفيد  | 

نمیدونم چرا امر​ز هوای فیلم اعتراظ رو کرده بودم.
هوای صحنه کوی دانشگاهش رو،هوای اهنگ روی این صحنه رو،
شاید دلم یه چیز تکان دهنده میخواد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 18:36  توسط دستمال سفيد  | 

این دل به کدام واژه گویم چون شد
کز پرده برون و پرده دیگرگون شد
داشت دنبال روز هایی میگشت که حالش بهتر از الان بوده،اون روز هایی که توی دفترش مینوشت:
نبودنت بدجوری اذیتم میکنه،تا حدی که میتونه لذت این هوای پاییزی رو ازم بگیره.ت حدی که حاظر نیستم بیرون برم و این هوا بهم بخوره و تنها باشم.دلم میخواد وقتی که نیستی سکوت کنم،دلم میخواد فقط کتاب بخونم،ساز بزنم،سکوت کنم.دلم نمیخواد از چیزی با کسی حرف بزنم،دلم میخواد این مدت زود تر تموم بشه تا دوباره بیای و من محکم بغلت کنم و برای بودن و نفس کشیدنت توی تمام لحظاتی که هستی خدا رو شکر کنم.
ولی این روزا چیزی نداشت توی دفترش بنویسه،هنوز هم دوستش داشت،هنوز هم میتونست اول نوشته هاش بنویسه:
سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان
که من این خاک به سوداای تو ویران کردم
ولی امروز چیز هایی واسه اش تغییر کرده بود
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 18:32  توسط دستمال سفيد  | 

خاموش نئست کوره چو دی سال
خاموش خود منم،
چیزی فسرده است و نمیسوزد امسال
در سینه ،در تنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 18:27  توسط دستمال سفيد  | 

من مستم و مدهوشم ، شبگرد قدح نوشم از طایفه بی خبرانم ،دیوانه با نام و نشانم
من قصه نمیدانم،افسانه نمیخوانم دردی کش میخانه عشقم ،در حلقه صاحب نظرانم
مرا می ز جام وفا باید ای می فروشان مرا خانه میخانه ها باید ای باده نوشانم
ن از انچه رسوا کند نام عاشق نترسم و زان می که اتش زند کام عاشق نترسم
بیا ای عشق افسونگر،فراموشم مکن دیگر تو ای روان من ،شور جان من،امید من
در جهان من به زندگانی،تویی که جاودانی
من مستم و مدهوشم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 18:23  توسط دستمال سفيد  | 

دیشب داشتم در مورد نیو توی ماتریکس مینوشتم،داشتم مینوشتم که اون زمانی که باور کرد ناجی است،ناجی شد.
پس شاید هر کسی وقتی نقشی رو باور کنه،تقدیری رو بپذیره،همون واسه اش واقیت میشه.
یه جایی نقل قولی از کسی میخوندم:یه کسی بود که یه مرتع بزرگ داشت با یه عالمه اسب،هر از گاهی معلمی با شاگرداش میومدن بهش سر میزدن،یه روز اقاهه شروع میکنه به تعریف کردن که این معلم دوران بچگی من بود،یه روز گفت بنویسین برنامه ریزیتون واسه اینده چیههر کسی از شقلی که میخواست داشته باشه حرف زد،کارهای متعارفی که واسه معلم پذیرفته شده بودن و اینده دار بودن،من نوشتم که میخوام یه مرتع داشته باشم با یه عالمه اسب،اونموقع شرایت زندگی ما جوری نبود که من بتونم یه همچین کاری انجام بدم،معلم گفت برو فردا با یه انشای دیگه بیا،این کاری که تو میخوا بکنی امکان پذیر نیست.من رفتم و فردا با همون انشا برگشتم و معلم به من کمترین نمره رو داد.حالا من اینجام و همه چیز هایی که گفتن نمیتونی داشته باشئدارم و خوشبختم.معلم گفت:هر وقت تو رو میبینم فکر میکنم که من سالها رویاهای شاگردام و دزدیدم،تو تنها کسی بودی که به رویایت پای بند بودی و بهس رسیدی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 18:19  توسط دستمال سفيد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 18:15  توسط دستمال سفيد  | 

سلام
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 8:55  توسط دستمال سفيد  |